دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
ای سیدی که نور سیادت ز روی تورخشد چنان که از تتق صبح آفتاب
حبذا جوهری که چون غم دوستنوشداروی جمله علتهاست
ای آصف صبا به سلیمان غور گوینقل مجالس کرم افسانه شماست
ای آصف جم قدر که حسن گهر تومشاطه دوشیزه هر معدن و کانست
زهی فصیح زبانی که طبع نیر توفروغ پنجه خورشید فضل را نیروست
زهی ز مشرق طبع تو آفتاب خجلکه هر چه زاده این مشرقست بهتر ازوست
تعالی الله نه غارست این جهانیستزمین او ز رفعت آسمانیست
ترا ای نور چشم دشمن و دوستز چشم دوربین ما خبر نیست
ای حکیمی کز استقامت طبعآسمان را بری خمی از پشت
ای آنکه دست تربیت آفریدگارنخلی چو نخل همت تو با ثمر نکشت
قاصد آورد مرا نامهای از حضرت دوستگنج باد آورد آن نامه و آن باد مراد
در زمان شه والاگهر عرش سریرشاه عباس شهنشاه سپهر استعداد
شب محمد مومن آن اخوالصفاآنکه راه دوستی بی ما زمانی نسپرد
رسید مژده که خورشید آسمان جلالبر آن سرست کزین ذره آسمان سازد
زمین عفو کسی بوسه میزند گنهمکه سیل سیل کرم زان تراب میجوشد
خوشا وقت قلم کز دست فیضتبه خورشید معانی شد برومند
خواجه را از زبان بنده بگوزر امید خویش مس نکند
رسید از حضرت سیفا کتابیکتابی نه که بحری پرگهر بود
هزار حیف که شیخ زمان حبیباللههمان که بود ز روحانیان قدس مرید
دی در بهار صبح درون آمد از درمبختم شکفته روی تر از صبح نوبهار
صبا به کوی دل آشفتگان عشق گذرزمین ببوس اگر آسمان دهد دستور
ای زبده دودمان دولتجان زنده به تو چو مغز از هوش
مرحبا ای مهین نشیمن قدسکز تو این خلد گشت منزل عیش
دی کوفته نام طعمهای ساختزیبا و لطیف شکل و مطبوع