دفتر شعر
۱۶۶ شعر در این دفتر
زین بیش می فریب در جام مکندل را به غرور بی خودی خام مکن
از بس که به رسم دل بیحاصل منشد دوست گزین غیردشمن دل من
ای واله طور جلوه نور ببینعالم عالم ز نور معمور ببین
آن شوخ که ماه راست زو نور جبینشد خانه آفتاب ازو خانه زین
عمری بودم چون شب غم نامه سیاهتا بو که رسم به وصل آن مه ناگاه
ماییم و دل شکسته از خود رستهپیمان وفا به هر دو عالم بسته
دستش گل داغ از جگر ما چیدهیا ماه به دیده دست او مالیده
دستی که همیشه بود در گردن تواکنون سوزد ز دوری دامن تو
بنشین و به طوف قفس از دام برومنزل منزل سوی دلارام برو
موسی باش و شکفته از طور مشوخرمن باش و به برق مسرور مشو
دلاکی گشت از سرم موی زدایگردید ز اعجاز هنر سحر نمای
ای از گل اشک گشته مژگان آرایرو گریه به من گذار و تو خنده سرای
ای غم ز دلم چه شد زمانی بدر آیگو از بن هر مویم جانی بدر آی
ای غم ز دلم اگر توانی بدر آیهر چند عزیزتر ز جانی بدر آی
از عهد شکستن چو هوس نشکیبییک دم ز شکست عهد کس نشکیبی
ای عشق به تازه مرحمتها کردیخود را و مرا گرم تمنا کردی
دل راز مرا رسه شکستن تا کیبر خود در هر مراد بستن تا کی
کاش این لب پر معجزه بر دوختمیبا هر کس ازین متاع نفروختمی
ای صید غمت هنوز صد عربدهجویگفتم نشنیدی که ره عشق مپوی
گر خار و خسی تو آتش تن میجویلنگان لنگان به زور گلخن میجوی
ای غم که مسافر جهان پیماییای تازه نهال چمن رعنایی
ای آنکه به هرزه راه شک میپوییبا تست کسی که از منش میجویی