دفتر شعر
۱۶۶ شعر در این دفتر
هرچند که در باغ تو بیبرگ و برمچون شاخ بریده بینوای ثمرم
در دیده ز اشک نوبهاری دارمدر سینه ز داغ لالهزاری دارم
کو دست که دامن حضوری گیرموز خلد به عاریت سروری گیرم
تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرموز وعده برات دو زبانی گیرم
رفتم که ز زلفت خردی وام کنمدل را به فسون عافیت رام کنم
آنم که به غم مصاحب دیرینمبر چهره عیش دوستداران چینم
خوش آن که در آن حریم میبود رهمهجر آمد و بنشاند به خاک سیهم
چون باغ شکفته از گیاهی نشومچون دیده تسلی به نگاهی نشوم
ما نقش هوس ز لوح هستی شستیموز خون رخ آرزوپرستی شستیم
یک چند درین رسته پریشان گشتیمگفتیم گران شویم ارزان گشتیم
چون غنچه ازین باغ شتابان رفتیمگر تنگدل آمدیم خندان رفتیم
با دوست به گل گشت گلستان رفتیموز چشم بد زمانه پنهان رفتیم
ترک غم آن نگار دلجو کردیمچون شعله به هرزه سوختن خو کردیم
یک چند گل گلشن مقصود شدیمیک چند در آتشکدهها دود شدیم
امشب که ز باغ حسن صد گل چیدیمیک دم به مراد خود چو گل خندیدیم
در کار تو آه آتشینی داریموز ساغر مهر زهر کینی داریم
برخیز که از ناله سپاهی بکشیموز برق غم انتقام کاهی بکشیم
کو خم که ز نعل واژگون جام کنیمصد دریا را جرعه یک کام کنیم
بازآکه چو لب به ناله عادت نکنیمو آن نازک گوش را جراحت نکنیم
ز آن پیش که در قصر عدم خانه کنیمبرخیز که طره طرب شانه کنیم
بحریم درین راه همه تن پاییمابریم و به پای اشک ره پیماییم
ماییم که جان در گرو صهباییمبی باده چو باد خاک میپیماییم
چشم شوخت ز رحم نشنید سخناینک بگرفتش حق خونهای کهن
آن قوم که هست در بلا مسکنشانخون در دل عافیت کند شیونشان