دفتر شعر
۱۶۶ شعر در این دفتر
ای کلک تو مشکبار چون طره حورچون چشم خرد دوات تو چشمه نور
ای کشته ز اشک شوق مژگان پروازایمن بادا شمع تو از سوز و گداز
ای خلق تو فیض بخش بستان نیازوز روی تو بشکفد گلستان نیاز
وقتست که این طلسم دولاب اساسدر گرده و وارهیم از امید و هراس
خورشید مباش بخت ما گو مه باشزندان آن را دو روز گو خرگه باش
رندی که شکسته پنجه شور و شرشبدهند نواله دیگران چون شترش
ای طور ز شوق جلوهات خانه به دوشپروانه پر سوخته حسن تو هوش
ای کرده سپهر در حریم تو رکوعغم نیست اگر کوکب تو کرد رجوع
ای روی ترا ترجمه در دین مصحفوز خال و خطت یافته تزیین مصحف
ای کرده به خونریز اسیران آهنگبر خرمن صلح من مزن آتش جنگ
با آن که ز جوش حسن آن دلبر شنگبر شاهد آفتاب شد میدان تنگ
آنم که بهار دارد از باغم ننگهم بوی گریزد از گل من هم رنگ
گردون که نباشدش به بیداد بدلعالم شود ار لبالب از غم به مثل
امشب که زمانه شد لبالب ز جمالاز پرتو حسن شد جهان مالامال
در عشق تو ای غم ز غمت مرهم دلما را نه غم جان بود و نی غم دل
این فرقه که زد خامه تحقیق رقمصد بحر حقیقتست در وی مدغم
گفتم رمزی با تو صریح و مبهمبشنو که کند گوش ترا رشک ارم
در مذهب ما دویی حرامست حراماینک من و تو دویی کدامست کدام
چون اخگرت از شعله بجوشد ز مسامخامی تو هنوز ای به هستی بدنام
آنم که لوای ناله افراختهامبر قلب سپاه خویشتن تاختهام
آنم که به هرزه سالها سوختهامتا قاعده سوختن آموختهام
شب دیده به سیل اشک چندان شستمکز روی نظاره گرد حرمان شستم
جانا به غم تو زندگانی کردمغمهای ترا همدم جانی کردم
چندان که ز حسن خودپرستی دیدماز عشق فروتنی و پستی دیدم