دفتر شعر
۱۶۶ شعر در این دفتر
این خلد که از فیضص ازل یاد دهدخاکش نفس مسیح بر باد دهد
آن ساقی گلچهره که می میپیمودمیر مجلس دوش هم آغوشش بود
گر جانت درین بادیه بیآب بوددر تشنهلبی چو شعله در تاب بود
شوخی که گلش بهار امید بودبا تنباکوش الفت جاوید بود
هجر تو و دیده آتش و موم بودچشمی که ترا ندیده آن شوم بود
دوشت گویا دل به خروش آمده بودوز ساغر درد جرعهنوش آمده بود
تیغت که به سوی مو هراسان برودچون ناله همه راه خروشان برود
چون در جگرت ناوک غمبند شودمگذار که دل به ناله خرسند شود
آن شب که می از لبت شکرنوش شودکاش آن شب را صبح فراموش شود
هرگز چشمم به روی او وانشودکز موج نگاه دیده دریا نشود
هرگز لبم آشنای یارب نشودکز نومیدی جهان لبالب نشود
تا درد غمت صاف محبت نشودفارغ سرت از خمار کثرت نشود
بی نام تو نطق ما گلافشان نشودبی روی تو چشم ما گلستان نشود
چون باده ناز مست جام تو شوددر سینه نفس بسته دام تو شود
دل کشته خنجر ملامت گردیدآواره کشور سلامت گردید
چندی خردم به گرد مردم گردیدگه ناله زار و گه تبسم گردید
گر در تو چمن طراز کنعان میدیدرنگ گل حسن را به سامان میدید
دیریست که از سینهام آهی ندمیدزین مزرع غم خشک گیاهی ندمید
نقشی که برین دو صفحه کردند نگارطبعم گل تشبیه بر آن کرد نثار
راه در دوست آشکارا مسپارنامحرم پا بود درین ره رفتار
در راه تو سرها به هوای رفتاررفتند به شاگردی پا دایرهوار
گر بشکافند مو به موی من زاریک موی مرا تهی نیابند ز یار
بعد از عمری که از سفر آمد یاردانی ز چه کرد از تب رشکم آزار
مویی که سترد از سرم آن مایه نوراز ناز چو مژگان بتان شد معمور