دفتر شعر
۱۶۶ شعر در این دفتر
آنم که ز من زبان سخن نپذیردگر روح شوم تمام تن نپذیرد
حسنت که صلای شوق عالم برزدغم نیست اگر دمی ز محنت دم زد
با آن که به جانم از تو جز تب نرسدیک روز نشاط از پی صد شب نرسد
ز آن پیش دلا که هجر زارت بکشدزنهار چنان کنی که یارت بکشد
چون زلف ترا باد صبا شانه کشدبر گوش چنان خرد صد افسانه کشد
آن غنچه که از لباس خود بیرون شددر کسوت دیگر شد و گویم چون شد
داغ تو به آفتاب تب نفروشداین شمع فروغ خود به شب نفروشد
دندان امشب ز درد شد بس که نژندداغیم به روی آتش از خواب سپند
ای چرخ بر آتشم نهی همچو سپندکز سفله طبیعتان کنی دفع گزند
ای آنکه دمت راز مسیحا داندکی رنجه شدن از تو دل ما داند
باز آمد و رفت و هجر خونخوار بماندز آن روز سفید این شب تار بماند
چون اشک ز خون هوسم ساختهاندچون ناله ز دود نفسم ساختهاند
امروز که باغ و راغ آراستهاندوز نکهت گل دماغ آراستهاند
ارباب وفا ز ما وفا میطلبندصبحند و ز من نور و ضیا میطلبند
در روز ازل بخت زبونم دادنداین جرعه ازین جام نگونم دادند
روزم ز فراق دود گلخن سازنددر وصل شبم چراغ ایمن سازند
آن روز که چهره عذاب افروزندوین مشت خس از تاب قیامت سوزند
در ساغر عیش باده خامان ریزندعشاق ز دیده خون به دامان ریزند
این خشکبران که دستکشت هوسندگویند هماییم ولیکن مگسند
نوروز چو خان به بخت فیروز کنددولت عید مراد آن روز کند
زآن خوبتری که کس خیال تو کندیا همچو منی فکر وصال تو کند
چون جان و دل از درش سفر ساز کنندسر تا پایم ولوله آغاز کنند
این کج نظران به گلشنی رو نکنندتا همچو گلش رخنه شش سو نکنند
عشقت صنما دل مشوش خواهداز دیده به جای آب آتش خواهد