دفتر شعر
۱۶۶ شعر در این دفتر
دورت آورد کآفتابی میخواستحسنت پرورد کآب و تابی میخواست
دل مهمانست و میزبانش غم تستجانم جسم و روح و روانش غم تست
گیرم که ز آه و نالهات صد حشرستبی گریه مباش کان سپاه ظفرست
می نوش کنون که ابر رحمت بارستبر هر نفست متاع حسرت بارست
از مرگ گل حیات بیرنگترستاین نغمه از آن نغمه کج آهنگترست
این نسخه که بر شیشه نادان سنگستبر جلوه او ساحت دانش تنگست
این روح که شمع مجلس افروز منستفرداست که نه زآن تو نه زآن منست
بر من که چو ابر پایم از دامانستگر برق شوم گرم روی بهتانست
بی روی تو بر دیده نظر بهتانستور یوسف بیندی بر او تاوانست
در بحر جهان که ساحلش افواهستموجش چو طپانچه اجل جانکاهست
گرد گلت از رشک عرق میبایستملک خوبی بدین نسق میبایست
این اسب که چون خواجه ما فرتوتیستبر اسب نشسته خواجه بس مبهوتیست
دور از تو دلم چو سینه آهستانیستآتشکدهای کنون گیاهستانیست
داریم بتی که در بنیآدم نیستاز عالم حسن است ازین عالم نیست
کوته خردی که شرمسار از من نیستطعن سخنم زند که پر روشن نیست
از دیده به سوی دوست پیوسته رهیستهر یک مژه راه کاروان نگهیست
دل با غم آن صنم سپردیم و گذشتاین جام به دست جم سپردیم و گذشت
امشب که طرب از دل مهجور برفتنومید طبیب از سر رنجور برفت
آن شوخ چو جام ناز در چنگ گرفتصد ملک ملاحتش به نیرنگ گرفت
امشب می درد آسمان بی غش باددر خرمن صبح این شب ما آتش باد
در کوی تو هر گه پای اندیشه نهاددر سینه او درد رگ و ریشه نهاد
آن می که دلش به صد تمنا میخورددر میکده نی صاف از آن ماند نه درد
ناصح ما را میل نصیحت داردپندارد دل ز عشق محنت دارد
آهم چو بر آسمان شبیخون آردبر هر مویم فغان شبیخون آرد