دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
از سوز دل بسوخت گیاه وجود مابر آتش تو بر فلک امروز دود ما
ای به درگاه تو از قدس روان قافلههاپیش طوف سر کوی تو خجل نافلهها
بر در دوست که قدر گهر پاک آنجاخاک باشد چه بود قیمت این خاک آنجا
چشم خراج عشق ستد خون ناب رامعزول ساخت عامل دیوان خواب را
سوز غم تو کرد قضا سرنوشت ماای در غم تو شعله آتش بهشت ما
شعله ها در جان زدی این سینه غمناک راخرمنی ز آتش چه حاجت بود یک خاشاک را
فقیا بفیکا تفز بالعلامعلماعلی قلبکا القیا
ما شاه محنتیم و دهد عشق تاج ماگردون ز جنس درد فرستد خراج ما
ای مه از رخ دور کن یک ره نقابتا عرق گردد ز خجلت آفتاب
آتش که شعله عاریت از جان ما گرفتچون برق عشق بود که در آشنا گرفت
آنکه در آتش غم سوخت دل خام من استوآنکه او را غم کس نیست دلارام من است
از تو ما را آب در جوی تمنا آتش استعشق بازی چون مزاج باده گویا آتش است
اشکم ز سوز سینه چو عمان آتش استدریای شعله مایه باران آتش است
این زمینی ست که جولانگاه جانان بوده ستدر تن از جلوه جانان منش جان بوده ست
بی غم عشق تو جان با هستی من دشمن استهرکه با جان هم وثاقی کرد با تن دشمن است
چنین که شور تو در ساخت دماغ من استز شغل درد تو کی مرگ هم فراغ من است
گر زمهر بتی دل به قصد کین من استسپاه فتنه دگر باره در کمین من است
عشق آتش در مذاقم آب حیوان کرده استمی پرستی فارغم از کفر و ایمان کرده است
کافرم با دردم ار هرگز به درمان کار هستخاک عالم بر سر درمان چو درد یار هست
کو سری کش سر فتراک تو یکچند نداشتیا دلی کش شکن زلف تو در بند نداشت
ما را به آل خیر نبیین توسل استبر ذات پاک خالق عالم توکل است
آفت تقوی ما جلوه کنان می آیدخوش شراری به سر خرمن جان می آید
امشب این دل سوز عشقش بر سر جان کرده بوددوزخی در یک گیاه خشک پنهان کرده بود
شکر خجل از خنده پنهان توباشددستور بلا عامل دیوان تو باشد