دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
مپرس از من که خون دل شبت از دیده چون آیدچه خون دل همه شب ریشه جانم برون آید
مگر با هر گیاهی یا گلی کز خاک میرویدبلایی یا غمی بهر من غمناک میروید
مگو که سوختن از عاشقی بتر باشدکه سوز آتش عشاق بیشتر باشد
هنوز از نالهام بنیادِ جان نابود میگرددهنوز از آه من شبها جهان پُر دود میگردد
نمیدانم چه سازم، باز در بازیست چوگانشسری هر روز میبایست سازم گوی میدانش
حسنت کشید گرد مه از مشک ناب خطیعنی کشم ز خوبی بر آفتاب خط
ای که گویی ما به زهد از خود حجاب افکندهایمرو که ما سجاده تقوی بر آب افکندهایم
چنان ز آتش دل سینه مشتعل کردمکه جان آتش سوزنده را خجل کردم
ما این سبوی باده که بر دوش کرده ایمتعویذ عقل و مائده هوش کرده ایم
چه ریزد شعله غم جای می در جام منساقی آتش مزاج از بخت بد فرجام من
گفتی که شد دردت فزون صبر است و بس درمان توصبر از کجا و جان من ای جان ودل قربان تو
دگرم زدست ماهی شده دل هزار پارهکه گشاده باده بر من زقضا در نظاره