دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
ای طره مشکینت برهمزن سامانهاوان خال خود آیینت غارتگر ایمانها
بنما رخ و فرخ کن ایمه می مینو رابنشین خوش و خلخ کن بفشان گل گیسو را
آیا شود آنروزی کائی تو بمهمانمآری نمک از لعت بهر دل بریانم
خویش مکن زمانهان خیز و بیا سخن بگورمزی از آب لب و دهان بیلب و بیدهن بگو
عجب آمدم که آمد ز تو مژدهٔ وصالیکه به عمر خود ندادم به وصالت احتمالی
دل رفت و راه از دستم زان نرگس مستانهبیساغر و میمستم حاجت چه به پیمانه
کسی که کرد نفی تفسیر منکه این زوست باشد از پیش ازین
تا کی سخن ز حاضر و غائببر خود نگشته هیچ مراقب
هنگام بهار است و چمن پرگل و سوسنآفاق چو بتخانه چین گشت مزین
سراغت دارم دارم ای ماه یگانهحریفان را روی هر شب بخانه
وقت عیش و وقت نوش است ای صنمگاه ترک عقل و هوش است ای صنم
زلف تو دلم را به تپش آورد آریچون دام ببیند بتپد قلب کبوتر
ز تنهایی دلم دیوانه شد آن یار همدم کوبه رسوایی برون از خانه شد آن زلف برهم کو
کرمهای ترا هرگز فراموشنخواهم کرد اگر کردم کفنپوش
دل و دین و علم و عقلم که شدم بعمر حاصلصنمی چنانکه دانی بلطیفه کرد زایل
گر هیچ جامه مرد ندارد بروزگاربهتر ز جامه که در او هیچ مرد نیست
امروز روز عید غدیر استبر دست شاه چشم فقیر است
پیش رؤیت جای ذکر آفتاب و ماه نیستکاین دو را در خرمن حسن تو قدر کاه نیست
گرهی تا زخم زلف بتی وانکنیدست از جان نکشی ترک تمنا نکنی
وعده کردی که به من یک دل و یکرو باشینه ستمکار و دل آزار و جفا جو باشی
نیست روی توبه و برگشت بر حق دیگرمبا شفاعت خواستن از پیر و از پیغمبرم
روی بر هر کس کنی با تیغ تیزرو به او آورده بخت مقبلش
کمند گیسو را گره از چه زنیکمان ابرو را بزه از چه کنی
گر تو ای دل تارک دنیا مستعمل شویدر جهانی کان ندارد کهنگی واصل شوی