دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
حمد و ثنای ملک بی نظیرجمله جهان را به کرم دست گیر
بود یکی روز جوانی مگرحافظ اوقات و دل باخبر
ای صنم لاله رخ گلعذارگوش به حال من بیچاره دار
خادمه چون این سخنان گوش کردعقل و خرد جمله فراموش کرد
خادمه چون واقف اسرار گشتبست میان، در پی این کار گشت
خادمه چون این سخنان را شنیدهیچ مجالی دگر آن جا ندید
باز جوان نعره برآورد و آهبا لب خشک و دو رخ همچو کاه
بار دگر خادمه باوفارفت به نزد بت فرخ لقا
چون که جوابی نشنید از سوالخادمه باز آمد و برگفت حال
دید چو اندر غم دل مضطرشخادمه این گفت و برفت از برش
خادمه بار دگر از روی مهررفت سوی خدمت آن ماه چهر
خادمه آمد به بر آن جوانگفت سخنها که شنود آن زمان
کرد جوان صبر و تحمل بسیهیچ نگفت این سخنان با کسی
خادمه آمد به بر یار بازگفت که ای سرو قد دلنواز
باز چو مسکین بشنید این سخننال برآورد تو عیبش مکن
این سخنان را چو بدین سان شنیدخادمه انگشت به دندان گزید
خادمه از خدمت آن دلنوازگشت سوی عاشق بیچاره باز
باز چو از صبر سخن گوش کردعاشق دلسوخته خاموش کرد
خادمه برخاست به چشم پر آبرفت به سوی بت عالی جناب
خادمه آمد چو گل نوبهارروی شکفته ز سخنهای یار
ناله عشاق چو از حد گذشتسوخت ز آهش همه کوه ودشت
عاشق بیچاره چو بیدار شدمست رخ یار چو هشیار شد
خادمه بگشاد زبان پیش یارکرد عیان قصه آن دلفگار
خادمه باز آمد و بر گفت حالآنچه شنود از مه فرخ جمال