دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
باز جوان با دل افگار ماندروز و شبان روی به دیوار ماند
خادمه باز این سخن جان گدازکرد روان عرضه به آن دلنواز
از بر آن سرو قد دلنوازخادمه آورد دگر بار راز
این سخنان خادمه چون باز گفتچهره او چو گل احمر شکفت
خادمه این نامه ز دست جوانبستد و چون باد صبا شد روان
خادمه خندان و دل شادمانآمد و بنشست به پیش جوان
شام وصالت چه به از روز هجرآتش سوزنده به از سوز هجر
پادشها حرمت مردان دینحرمت این اهل سما و زمین