دفتر شعر
۱۳۷ شعر در این دفتر
نمیدانم چه می بود اینکه ساقی داشت در میناکه از یک جرعه اش آتش به جانم ریخت سرتاپا
ساقی به جام ریز ز مینا شراب راتعمیر کن به جام شراب این خراب را
چشم تو و خط و خالت ای بت رعنا!برده زمن عقل و صبر و هوش به یغما
تو را که گفت که بگشای روی زیبا راکه تاب روی تو بر بود طاقت ما را
ای همایون پی و فرخ رخ و فرخنده لقا!ای خطت چون ظلمات و دهنت آب بقا!
جانا سر و جان فدیه بر جان تو باداجان برخی آن لعل چو مرجان تو بادا
مکن ز شانه پریشان، کمند گیسو رابه دست باده مده زلف عنبرین بورا
ای رخت چون صبح عید و گیسویت چون شام یلدابوالعجب صبحی و شامی همچنان داری به یکجا
دیشب به ماه روی تو دیدم حلال رامنت خدای لم یزل لا یزال را
قدمی رنجه کن ای دوست! به کاشانه ماساز آباد ز خود کلبه ویرانه ما
در راه عاشقی ست مرا استوار پااز جان نهاده ام به چنین رهگذار، پا
میل دارم که ببوسم رخ همچون قمرت رابمکم با لب خود آن لب همچون شکرت را
نگار شوخ شنگ سر و بالاچرا؟ دایم به کین استی تو با ما
زاهد چرا؟ همی شکنی ساغر مراساغر مرا به کف نه و بشکن سر مرا
چشم تو به یک کرشمه ای یارا!بربود زدست، طاقت ما را
حسن تو شکسته نور مهتابخورشید ز تاب توست بی تاب
دلشده گانیم ما، بر سر کوی حبیبباک نداریم ما یک سر مو، از رقیب
آن پری کز من به یغما برده آرام و شکیبدین و دل برد از کفم زان نرگس جادو فریب
پرده بردار از رخ چون آفتابحیف باشد آفتاب اندر حجاب
نازنینا! رحم کن بر این غریبلیس محبوبی بغیرک یا حبیب
عجب شوری است بر سر دارم امشبنهال عیش پر بردارم امشب
جانا! شکن میفکن بر طاق ابروانتچین و شکن بود خوش بر جعد گیسوانت
دل برده زمن دلبرکا! غمزه و نازتبربوده زکف صبر و توان، زلف درازت
همچو من، سوخته جانی به همه عالم نیستمیتوان گفت که در جنس بنی آدم نیست