دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
اتی امرالله ای ساقی بیار آن راحت دلهابه مشتاقان و مهجوران ادر کأسا و ناولها
از رخ فکند شاهد واحد نقاب رارونق شکست جرم مه و آفتاب را
ای که بس بی خبری عالم انسانی راکرده بر خویش روا خصلت حیوانی را
شنیده ایم که خون کرده ای هدر ماراشکایت از تو نبردیم پیش کس یارا
خواهی ار، روشن کنی ای ماه سیما جمع رااز حجاب و هم بیرون آی و بنشان شمع را
تا، به کی گرم کنی رخش قضا جولان راتنگ کردی به دلیران جهان میدان را
در عدم آئینه بودم روی یار خویش رادادمی در جان و دل منزل نگار خویش را
سیمرغ بهر دانه ای کی صید گردد خام رابر چین ز راه مرغ دل صیاد نادان دام را
برناقه بند محمل ای ساربان خدا راامشب به وادی دل و اصل نما تو ما را
کم شانه می زن ای صنم آن طره پرتاب رااز آشیان بیرون مکن مرغ دل بی تاب را
صبح عطسه زد یار، با وفاگشت مشک بو، عطسه صبا
ساقی رسان بر، ابروی مردان سلام ماوانگه به نور باده برافروز جام ما
خورشید نور، باده و ماه است جام ماناهید مطرب آمد و کیوان غلام ما
اگر ای حریف جوئی به صفای دل خدا رابنشین به عرش وحدت بنگر جمال ما را
تا پریشان به رخ آن زلف سمنساست تو راجمع اسباب پریشانی دلهاست تو را
چون مدعی از سر ننهی این من و ما رابگذر تو از این دعوی بیهوده خدا را
تا، به کی خورد بباید غم دانائی راتا، به کی پیشه توان کرد شکیبائی را
جشن ملی است که آرد فرح و شادی رایارب از ما مستان نعمت آزادی را
در آن مجلس که حرمت نیست می راصلا ده ای پسر خوبان ری را
الایا ایها الساقی دع الدنیا و ما فیهابده صوفیوشان را زان شراب ناب صافیها
به حقارت منگر مدعیا ایران راایزد آباد کند عاقبت این ویران را
سپیده دم بدم کشد اساس اعتبار شببه آب صلح شوید او سیاهی عذار شب
نظر از روت کی بردارم امشباگر دشمن کشد بردارم امشب
بود تا صبح مهمان یارم امشبز بخت و عمر برخوردارم امشب