دفتر شعر
۲۴۵ شعر در این دفتر
ای نام خوشت جوهرِ شمشیرِ زبانهاپیوسته از این سلسله زنجیرِ بیانها
ای چراغِ ماهِ تابان هر شب از کوی شمامشعلِ خور مشتعل هر صبح از روی شما
دوش آمد ببر آن ساقی مهوش ما راساغری داد از آن باده بیغش ما را
نه تنها خال هندویش رباید کفر و دین ما رابکف زنار گیسویش بود حبل المتین ما را
بیا ساقی بیار آن جام می رازلالی بخش درد آشام می را
گر دسترسی نبود بر دامن گلشنهااز خون مژه ما را گلشن شده دامنها
بینم چو خرامان بره آن سرو روان راایثار کنم در قدمش نقد روان را
خوش درآمد سحری مهوشی از در ما رامحفل دل ز رخش گشت منور ما را
جائی ار نیست دلا سوی مناجات مرابس بود منزل جان کوی خرابات مرا
تا گل وصلت بدامان دسترس باشد مرادسترس بر دامن گل کی هوس باشد مرا
دل کند در سینه تنگی داد میباید مرامرغ زارم در قفس فریاد میباید مرا
از دل و جان خلوتی بایار میباید مراجان و دل خوش حالی از اغیار میباید مرا
تا زند سینه ز صهبای غمت جوش مراکی زبان میشود از ذکر تو خاموش مرا
پر گل از گلزار وصلش گشته تا دامن مرادل کشیده دامن از سیر گل گلشن مرا
کردم چه از لا رخ سوی الادیدم مبین خود را در اسما
سروم دهد چه جلوه بشوخی خرام رامحو خرام خویش کند خاص و عام را
صبحست ساقی خیز و ده آن ساغر دوشینه راکز زنگ غم چون آینه سازد مصفی سینه را
دلا ز چنگ برآمد فغان به محفلهاکه دل کنید ز می لعل حل مشکلها
تا مهر روی یار برآمد ز بام ماافتاد عکس طلعت ساقی بجام ما
نسیم گلشن کوی تو صبحدم ما راشکفت غنچه دل بلبلان شیدا را
ای حسن تو از چهره خوبان همه پیدااز چهره خوبان همه حسن تو هویدا
ای گشته ز تو سر نهان جمله هویدااز عکس جمالت شده روشن همه دلها
صبح شد ساقی بیا بگشا در میخانه راهمچو خور بر دور افکن از کرم پیمانه را
ای زاب و رنگ عارضت شادابی گلزارهاهر خار گلزاری شود گر بگذری بر خارها