دفتر شعر
۲۴۵ شعر در این دفتر
در خرابات مغان تا که مقامست مراصحبت پیر و جوان شیشه و جامست مرا
ای از رخ تو روشن انوار دوست ما راانوار دوست دیدن زان رخ نکوست ما را
ای رخت مهر سپهر انماقامتت سرو ریاض هل اتی
بحر بی انتهاست سید ماگوهر پر بهاست سید ما
بیرون نکنی تا ز سر این کبر و منی رادیدار نه بینی رخ یار یمنی را
سالها در خود سفر کردیم مادر سفر عمری بسر کردیم ما
تا گمان پاو سر کردیم ماپاو سر وقف سفر کردیم ما
باز ساز عشق سر کردیم ماترک عقل تیره سر کردیم ما
بزم عشق است و همه شیشه و جامست اینجاهرچه جز مستی عشق است حرامست اینجا
خوش نور خدائیست عیان در نظر مااز روی تو ای روی تو نور بصر ما
نقش بند طلسم اسما مانقد گنجینه مسمی ما
نفسی بی جمال دلبر ماخود نگیرد قرار دل بر ما
دلبر ما نشسته بر در مادربر ما نشسته دلبر ما
فکر اگر ای سیمتن داری بتذخیر طلارنگ زرد عاشقان میباشد اکسیر طلا
مست صهبای وحدتم امشبمطلق از قید کثرتم امشب
بسکه کرد آه وفغان در حسرت گل عندلیبغنچه را شد چاک بر تن جامه صبر و شکیب
این عرق باشد برویش یا گلابیا گشوده عقد پروین آفتاب
صبحدم آن آفتاب مه نقابخوش درآمد از در ما بی حجاب
صبح روشن گشته و مه در نقابسر بگردون برکشیده آفتاب
عین ما آبست و ما در وی حبابصورت ما جام و معنی خود شراب
تن رها کن همچو ما جانی طلبجان و تن در باز و جانانی طلب
تا شدم حلقه بگوش در سلطان غریبپاسبان حرمش گشتم و دربان غریب
تا بکی دم زنی ای شیخ باکراه غریبمگرت نیست خبر از دل آگاه غریب
بگذر از صومعه و خانه خمار طلبخرقه و سبحه بیفکن بت و زنار طلب