دفتر شعر
۲۴۵ شعر در این دفتر
آب حیوان طلبی از در میخانه طلبجوهر جان طلبی از لب پیمانه طلب
زهی سلطان بحر و بر علی بن ابیطالبسریر ملک را سرور علی بن ابیطالب
دل حریم حضور جانانستحضرت بارگاه سلطانست
ز من مپرس دلت از چه روی خونینستازآن بپرس که عاشق کشیش آیین است
دوش در بزم جنان ساقی جان سرشارو مستپایکوبان خوش درآمدجام کافوری بدست
هرکه درد فراق یارش نیستدر حریم وصال بارش نیست
عشق بیجور و جفائی هست نیستحسن بیمهر و وفائی هست نیست
گلعذارا چون تو یاری هست نیستچون تو یار گلعذاری هست نیست
در جهان چون یار من یاری کجاستیار غمخوار و وفاداری کجاست
همچو آن دلدار دلداری کجاستهمچو آن غمخوار غمخواری کجاست
بزم جان را جز تو جانانی کجاستملک دل را جز تو سلطانی کجاست
شمعی از حسن تو هر جا که برافروخته استجان عشاق چه پروانه بسی سوخته است
در مصطب تجرید مرا تا که مقامستاز جام توام باده توحید به کامست
عشق آمد در دلم منزل گرفتمنزل عشقش مرا در دل گرفت
ساقی جان پرده ز جان برگرفتآینه بر دست ز ساغر گرفت
ای گشته صفاتت بجهان آیینه ذاتذات تو بود مهر و صفاتت همه ذرات
می فراوانست لیکن جام نیستباده دردآلود درد آشام نیست
ما را که بجز بر رخ خوبت نظری نیستجز خاک کف پای تو کحل البصری نیست
دل را که ز مهر رخت آرام گهی نیستجز در کنف زلف تو آرامگهی نیست
اکنون که چمن بساط آراستشد گردش چرخ کج روش راست
در آینه تا که عکس پیداستتمثال جمال او هویداست
روشن از نور رخش تا چشم ماستچشم ما روشن بانوار خداست
دراین منزل چه جای کاروانستکه هر دم کاروان دل روانست
اینکه ویران شده از سیل فنا خانه ماستمخزن گنج بقادر دل ویرانه ماست