دفتر شعر
۲۴۵ شعر در این دفتر
در خرابات مغان مأوای ماستسید ما میر بی همتای ماست
مرآت جمال حق دل ماستمحصول دو کون حاصل ماست
جای جانان در حریم جان ماستجان ما در حضرت جانان ماست
چشمه حیوان و کوثر جرعه از جام ماستمستی کون مکان از باده گلفام ماست
یوسف مصر دلم از چه ز کنعان بگذشتصبح وصلم بدمید و شب هجران بگذشت
یارب این ساغر پرجوش ز خمخانه کیستهوش ما برد ندانیم که پیمانه کیست
این گل گلشن دل یا رخ دلدار منستغنچه گلبن جان یا دهن یار منست
ای خوشا وقتیکه وقت ما خوش استدور جام و گردش مینا خوش است
ما عاشقان مستیم افتاده در خراباتباما سخن مگوئید از زهد و زرق و طامات
ای صفاتت سربسر روپوش ذاتذات پاکت گشته مخفی در صفات
ای لبت سرچشمه آب حیاتبوسه ات شیرین تر ازشهد و نبات
ای صفاتت شده آئینه ذاتکرده ذات تو تجلی بصفات
گر نیازی بهر یار دلربا میبایدتهر نفس جانی بپای وی فدا میبایدت
راست گویم قد دلجوی تو بیچیزی نیستکج نگویم خم ابروی تو بیچیزی نیست
گرچه گستاخیست هر دم آمدن بر در گهتآیم و روبم بمژگان کحل از خاک درت
کوی دلدار بهشت است چمن نتوان گفتنقش پایش گل و نسرین و سمن نتوان گفت
دوش رندی بخرابات مرا فاش بگفتکز چه رو شیشه می کرده ای در خرقه نهفت
بسته باشد تا بکی میخانه را در الغیاثچند ماند خالی از می جام و ساغر الغیاث
روزگاری صرف شد در کلبه احزان عبثبی وصال دوست عمری رفت تا پایان عبث
زهی گرفته جمالت ز ماه تابان باجنهاده بر سر خورشید خاکپایت تاج
دوشم بسحر ساقی پر کرد قدحی از راحزان راح که میبخشد جان در بدن ارواح
ساقس بقدح چه میکنی راحلعل تو بس است راح اقداح
لب شیرین تو که هست ملیحعالمی کشته و کند ترویح
مرو مرو ببرش این چنین دلا گستاخنموده ترک ادب میروی کجا گستاخ