دفتر شعر
۲۴۵ شعر در این دفتر
منکه هر جای روم در قفس صیادماز قفس بهر چه صیاد کند آزادم
من مست جام وحدتم هذا جنون العاشقینمطلق زقید کثرتم هذا جنون العاشقین
ای جان و ای جانان من هذا جنون العاشقینای وصل و ای هجران من هذا جنون العاشقین
ای ماه رویت چون مهر تابانما را بکویت از مشرق جان
ای دل از جان پیش جانان دم مزنپیش جانان ای دل از جان دم مزن
ذره از مهر تابان دم مزنقطره از بحر عمان دم مزن
ساقی بیا و میکده را فتح باب کنمینای می برآر و بمجلس شتاب کن
خلوتی در سرای درویشانبطلب از خدای درویشان
روی بهر چه هر دم سوی گلشنبیا گلهای اشگم بین بدامن
ای کار گه نقش خیالت بصر منگلچین گلستان جمالت نظر من
دیوانه شو دیوانه شو از خویشتن بیگانه شواز خویشتن بیگانه شو دیوانه شو دیوانه شو
ایستاده شو ایستاده شو زین بیش منشین از طلبزین بیش منشین از طلب ایستاده شو ایستاده شو
جز یار در بزم جهان دلدار کو دلدار کودلدار در دار جهان جز یار کو جز یار کو
دست در آفاق یافت نرگس فتان توسینه مردم شکافت خنجر مژگان تو
برخیز و بیا ساقی بگشا در میخانهبنشین و بدور افکن آنساغر مستانه
سخنی از لب آن یار بگویم یا نهرمزی از مخزن اسرار بگویم یا نه
یارب آنمه کیست کز نو سوی بازار آمدهکش هزاران هر سو خریدار آمده
شمعی ز رخت چه بر فروزیپروانه صفت جهان بسوزی
بیا و ساغر کامم لبالب کن ز می ساقیکه بر لب آمده جانم ز سالوسی و زراقی
صبح عید است ساقیا جامیعیدی عاشقان کن انعامی
دوشم بصدر مصطبه ساقی مهوشیبر لب نهاد جام فرح بخش بیغشی
خوشا عشق و نیاز نازنینینم اشکی و آه آتشینی
چنان مستم ز یار نازنینیکه از مستی ندانم کفر و دینی
ای بجامت همان که میدانیای بکامت همانکه میدانی