دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
الظلم فی شیم النفوس فان تجدذاعفه فلعله لا یظلم
ما کل ما یتمنی المرء یدرکهتجری الریاح بمالا تشتهی السفن
عرایس غید فمن ناهدتروق و من کاعب معصر
خدای را به همه حال زیر پرده صنعخزینه های علوم است و گنجهای حکم
اگر شمایل حلمش به باد برگذرددهد شکوه تجلیش باد را لنگر
لک القدح المعلی فی المعالیاذا ازدحم الکرام علی القداح
می آموزم تا به تن اندر جان استنتوان دانست بو که بتوان دانست
سندباد گفت در عهود ماضی و سنون غابر بر بلاد کشمیر که فهرست سواد ربع مسکون و دیپاچه مرکز معمور است پادشاهی مستولی بوده به عدل و داد معروف و مذکور و به انصاف و انتصاف معین و مشهور و به حکم استعلای همت و استیلای نهمت و استیفای عدت و استکمال اهبت از برای روزگار کارزار پیلان بی شمار داشت و به وقت حرکت مهد بر پیل نهادی و هر روز مهتر پیلبانان جمله پیلان بر وی عرضه دادی روزی صیادان پیلی وحشی گرفتند از این سبک گامی گران لجامی بادپایی رعد آوازی گفتی کوه بیستون است معلق بر چهار ستون یا سحابی که به مجاورت شهابی از اوج هوا به نشمین خاک آید چنانکه هر که او را دیدی گفتیبرآمد نیلگون ابری ز روی نیلگون دریا
هرچه در آینه جوان بیندپیر در خشت پخته آن بیند
سوف تری اذا انجلی الغبارافرس تحتک ام حمار
ففعلک ان سئلت لنا مطیعو قولک ان سالت لنا مطاع
خریده لو راتها الشمس ما طلعتولو راها قضیب البان لم یمش
و اذ کان فی الانابیب خلفوقع الطیش فی صدور الصعاد
خیر الطیور علی القصور و شرهایاوی الخراب ویسکن الناووسا
خوانده عدل تو در همه آفاقتخته های مکارم الاخلاق
در افشان لاله در وی چون چراغیولیک از دود او بر جانش داغی
از چون تو شکر لبی، بها نتوان خواستحدیثی بکن تا شکر بر چنم
رخساره چو ابر نوبهاری پر نمآمیخته آفتاب و باران بر هم
فتبسم النیروز یوقظ بالندیورد الریاض من النعاس الفاتر
به فرزند باقی ست کام پدربه فرزند زنده ست نام پدر
بذر علی فلک الملاحه لم یرعبکسوفه ابدا و لا بمحاقه
الدهر خداعه خلوبوصفوه بالقذی مشوب
اذا اشرقت آراءهم فی ملمهقضین علی سجف الملمه بالهتک
و کانت بالعراق لنا لیالسرقنا هن من ریب الزمان