دفتر شعر
۳۶۶ شعر در این دفتر
ببندم شال و میپوشم قدک رابنازم گردش چرخ و فلک را
تن محنتکشی دیرم خدایادل با غم خوشی دیرم خدایا
اگر یار مرا دیدی به خلوتبگو ای بیوفا ای بیمروت
ته که ناخواندهای علم سماواتته که نابردهای ره در خرابات
دلی دیرم خریدار محبتکز او گرم است بازار محبت
محبت آتشی در جانم افروختکه تا دامان محشر بایدم سوخت
نپرسی حال یار دلفکارتکه «هجران چون کند با روزگارت؟»
اگر دل دلبر و دلبر کدام است؟وگر دلبر دل و دل را چه نام است؟
شب تاریک و سنگستان و مو مستقدح از دست مو افتاد و نشکست
نفس شومم به دنیا بهر آن استکه تن از بهر موران پرورانست
شیرَمردی بدم دلم چه دونستاجل قصدم کره و شیر ژیونست
بود درد مو و درمانم از دوستبود وصل مو و هجرانم از دوست
نمیدانم دلم دیوانهٔ کیستکجا آواره و در خانهٔ کیست
ته دوری از برم دل در برم نیستهوای دیگری اندر سرم نیست
یکی برزیگرک نالان درین دشتبه خون دیدگان آلاله میکشت
خرم کوه و خرم صحرا خرم دشتخرم آنانکه این آلالیان کشت
بهار آیو به صحرا و در و دشتجوانی هم بهاری بود و بگذشت
سیاهی دو چشمانت مرا کشتدرازی دو زلفانت مرا کشت
عزیزا کاسهٔ چشمم سرایتمیان هر دو چشمم جای پایت
من آن رندم که گیرم از شهان باجبپوشم جوشن و بر سر نهم تاج
ته که میشی بهمو چاره بیاموجکه این تاریک شوان را چون کرِم روج
اگر زرّین کلاهی عاقبت هیچاگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
ز دست دیده و دل هر دو فریادکه هر چه دیده بیند، دل کند یاد
گیج و ویجِم که کافر گیج میرادچنان گیجِم که کافر هم مَویناد