دفتر شعر
۳۶۶ شعر در این دفتر
دو چشمم درد چشمانت بچینادمبو روجی که چشمم ته مبیناد
دلم بی وصل ته شادی مبینادز درد و محنت آزادی مبیناد
بی ته یارب به بستان گل مرویادوگر روید کسش هرگز مبویاد
یکی درد و یکی درمان پسنددیکی وصل و یکی هجران پسندد
الهی گردن گردون شود خردکه فرزندان آدم را همه برد
نهالی کو سر از باغی برآردبه بارش هر کسی دستی برآرد
غریبی بس مرا دلگیر داردفلک بر گردنم زنجیر دارد
خور از خورشید رویت شرم داردمه نو ز ابرویت آزرم دارد
غم عشقت بیابان پرورم کردفراقت مرغ بیبال و پرم کرد
شوانم خواب در مرز گلان کردگلم واچید و خوابم را زیان کرد
دل عاشق به پیغامی بسازدخمار آلوده با جامی بسازد
دگر شو شد که مو جانم بسوزدگریبان تا به دامانم بسوزد
هر آن کس عاشق است از جان نترسدیقین از بند و از زندان نترسد
بلا رمزی ز بالای ته باشدجنون سرّی ز سودای ته باشد
پسندی خوار و زارم تا کی و چندپریشان روزگارم تا کی و چند
دلا خوبان دل خونین پسندنددلا خون شو که خوبان این پسندند
مرا نه سر نه سامان آفریدندپریشانم پریشان آفریدند
خوشا آنان که سودای ته دیرندکه سر پیوسته در پای ته دیرند
چو آن نخلم که بارش خورده باشندچو آن ویران که گنجش برده باشند
خوشا آنانکه هر از بر ندانندنه حرفی وانویسند و نه خوانند
خوشا آنانکه تن از جان ندانندتن و جانی بجز جانان ندانند
خوشا آنانکه پا از سر ندونندمثال شعله خشک و تر ندونند
خوشا آنانکه هر شامان ته وینندسخن با ته گرند با ته نشینند
خوشا آنان که با ته همنشینندهمیشه با دل خرم نشینند