دفتر شعر
۵۲ شعر در این دفتر
هم چو نی می نالم از سودای دلآتشی در سینه دارم جای دل
بخت نافرجام اگر با عاشقان، با عاشقان یاری کندیار عاشق سوز ما «ترک دلارایی کند»
تا دامن از من کشیدیای سرو سیمین تن من
نه راحت از فلک جویمنه دولت از خدا خواهم
نداند نداند نداند رسم یاری بی وفا یاری (که من دارم که من دارم)به آزار دلم کوشد دلازاری (که من دارم که من دارم)
ز خون رنگین بود چون لاله دامانی که من دارمبود صدپاره همچون گل گریبانی که من دارم
دل زودباورم را به کرشمه ای ربودیچو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
چون زلف توام جانادر عین پریشانی
گه شکایت از گلی، گه شکوه از خاری کنممن نه آن رندم که غیر، غیر از عاشقی، کاری کنم کاری کنم کاری کنم کاری کنم
ساقی بیا کز عقل و دین بیگانهام بیگانهوز نرگسِ مستانهای دیوانهام دیوانه
بشب نخفته چشم کس ز ناله زارمکه تا سحر چو مرغ شب فغان بود کارم
سیرم از زندگانیدر بهار جوانی
مرغ حق خواند هر دم، در دل شب ای ماه، کز شب عاشق آهچشم جهان خفته، عاشق خون گرید
دیدی ای مه که ناگه رمیدی و رفتیپیوند الفت بریدی و رفتی
ز ما ای گل چه دیدی؟که دامن در کشیدی
دارم شب و روز، از عشق ماهیدر دیده و دل، اشکی و آهی
آرزوی ما تویی توقبلهٔ دلها تویی تو
دارم غم جانکاهی، شب های سیاهی، دور از رخ ماهینه یار و نه همراهی، جز قطره اشکی، جز شعله آهی
همه شب نالم چون نیکه غمی دارم، که غمی دارم
بیا بیا که صبح شادی گذردبه نامرادی گذرد
ای بی خبر از بی نوایانبیا، بیا، بیا
راز دل نهفته بودمبا کسی نگفته بودم
با عاشقان ای گل سر یاری نداریگویم اگر بوی وفاداری نداری