دفتر شعر
۵۰ شعر در این دفتر
خداوندا، دری از غیب بگشایجمال شاهد لاریب بنمای
بنامش کردم آغاز، این چه نامست؟کزو دایم زبان من بکامست
خطابی دوش کردم با دل ریشکه: ای مشغول فکر باطل خویش
محمد کیست؟ جان را قرة العینکمان ابروی بزم قاب قوسین
تعالی الله! شبی روشن تر از روزچو نوروز جوانی عالم افروز
دلم ریشست و حاجت مند مرهمترحم، یا رسول الله، ترحم
سخن سردفتر دیوان عشقستسخن گنجینه سلطان عشقست
جهان یک قطره از دریای عشقستفلک یک سبزه از صحرای عشقست
به ملک مصر شاهی کامران بودکه با مستان به غایت سرگران بود
بیا، ای صبح دولت را طلب گارچو صبح اهل دولت صدق پیش آر
سحرگاهان، که ابر نو بهارانبعشرت خیمه زد بر کوهساران
جفاکارا، وفاداری بیاموزز یاران شیوه یاری بیاموز
گدایی را بشاهی بود میلیچنان میلی که مجنون را بلیلی
جوانا، چند بدخویی توان کرد؟ز خوی بد جفا جویی توان کرد؟
دو سرو لاله رخ بودند همزادکه از مادر بشکل آن دو کم زاد
بیا، ای خفته دایم بر سر گنجبزر پیچیده همچون اژدر گنج
یکی ترک دیار خویشتن کردبترکستان شد و آنجا وطن کرد
بیا، ای بیدل از کار ماندهز بیم اندر پس دیوار مانده
جوانی، سروقدی، گل عذاریچه جای سرو و گل؟ خرم بهاری
بیا، ای پست همت، این چه سستیست؟طریق رهروان گرمی و چستیست
سخن دانان این شیرین حکایتچنین کردند از شیرین روایت
ستمگارا، باحسان خو نکردیهمه بد کردی و نیکو نکردی
چو مجنون دور ماند ازگوی لیلیبآه و ناله گفتا: وای! ویلی!
بیا، ای از تکبر مست گشتهز فکر سربلندی پست گشته