دفتر شعر
۱۱۹ شعر در این دفتر
زمان پستی و ایام سربلندی ماتفاوتی نکند پیش دردمندی ما
ما کشته عشقیم نداری خبر از مایا بی خبر، آندم که نیابی اثر از ما
تا در دماغ بوئی زان مشکبو غزال استاز وادی جنونم بیرون شدن محال است
ز سوز سینه ام بیهوش گردد هر گه او یکدمنشیند با من و معلوم سازد حال زارم را
مرا بزلف بتی شد دل شکسته اسیرکه در جفا سر موئی نمیکند تقصیر
وقت رفتن دست چون بر طرف دامن میزنددامنی باشد که او بر آتش من میزند
بسلامت ز سر کوی ملامت نرومگر روم از سر کویت بسلامت نروم
غنچه آهسته ز لعل لب جانان دم زدتند شد باد صبا بر دهنش محکم زد
اظهار درد دل بر دلدار چون کنمترسم ز خوی نازکش، اظهار چون کنم
نه جوهر ست به تیغ تو پیچ و تاب زدهبرای کشتن ما نقش ها بر آب زده
ز عقل بیهده پیمای خود مقید دینمکجاست جذبه عشقی که وارهاند از اینم
پریروئی چرا از دیده مردم نهان باشدکه از شرم تو نتواند میان مردمان باشد
آدم از همدمی مردم عالم نشدیمتا نگشتیم سک کوی تو آدم نشدیم
بیوفا یارا چنین بیرحم و سنگین دل مباشدردمندان توایم از حال ما غافل مباش
تو را تا سبزه خط گشت بر گلبرگ تر پیدابدور عارضت شد فتنه دور قمر پیدا
مه من شیوه ی یاری و دلداری نمیداندطریق مهر و آیین وفاداری نمیداند
تا لعل تو دلفروز خواهد بودنکار همه آه و سوز خواهد بودن
بس که سیل غمت از دیده دمادم گذردروز هجر تو، مرا چون شب ماتم گذرد
دو هفته شد که ندیدم مه دو هفته خود راکجا روم بکه گویم غم نهفته خود را
خوش آنکه بعشق مبتلا گردیدهبیگانه خویش و آشنا گردیده
دلم نیامد از آن زلف پر شکن بیرونباختیار نیامد کس از وطن بیرون
در شب هجرت چرا عالم بچشمم شد سیاهگر نمرد از صرصر آهم چراغ مهر و ماه؟
بردار نقاب از رخ و حیرانی من بینبگشا گره از زلف و پریشانی من بین