دفتر شعر
۱۱۹ شعر در این دفتر
گل بستان بنی فاطمه عبدالباقیکآید از نکهت او بوی نبی مرسل
روز اگر با همنشینان غم ز دل بیرون کنمشب که غیر از غم ندارم هم نشینی، چون کنم
به پیش شمع رخت آفتاب یعنی چهبه پیش خال و خطت مشکناب یعنی چه
بناحق ار چه مرا میکشی ولیک به بینکه عاقبت چه کند با تو خون ناحق من
آن شوخ که دی وعده ی صدگونه جفا کردالمنه لله که امروز وفا کرد
شد سینه بصد چاک ز تیغ ستم اوبیرون نشد از سینه صد چاک، غم او
من که باشم که تو را دشمن من باید بوددر پی بودن و نابودن من باید بود
هرگز دل هیچکس میازار صفیتا بتوانی دلی بدست آر صفی
بجان رسید دل از محنت جهان ما رااجل کجاست که منت نهد بجان ما را
ز سینه هر نفسم آه جانگداز برآیدچو آتشی که نشیند دمی و باز برآید
غبار آنچنان در هوا شد حجابکه ره بست بر دعوت مستجاب
بمیزان نظر حسن تو را با ماه سنجیدممیان این و آن فرق از زمین تا آسمان دیدم
دورم ز بزم وصل تو، ای ماه چون کنمجان بر لبم ز ناله رسید آه چون کنم
شاهد مهر چو آید بشبستان حمللاله فانوس برافرازد و نرگس مشعل
مراست غرقه بخون چشم اشکبار از توبه غیر خون دلم نیست در کنار از تو
ساقی مطلب جانب میخانه ام امروزکاز خون جگر پر شده پیمانه ام امروز
با غیر برای دل من با سرکین باشبا من که سگ کوی توام بهتر از این باش
تا چند از فراق تو درد و جفا کشمرحمی! که بر لب آمده جان بلا کشم
من عاشق آن روی چو ماهم چه توانکرددیوانه آن زلف سیاهم چه توانکرد
شمعی که بسوخت جان غم پروردمتا گفت که پروانه خویشت کردم
دل او مهبط کلام خدایاین چنین کرسی ای که دیده بجای
بزنجیرم چو کرد از بیقراری دلستان مندل زنجیر شد سوراخ سوراخ از فغان من
شه خضر رای اسکندر ضمیرفریدون علم خسرو جم سریر
تا دلم از زلف یار مایه سودا گرفتهمچو صبا دست زد دامن صحرا گرفت