دفتر شعر
۱۱۹ شعر در این دفتر
ز راستی قد الفاظ او چنان موزونکه سجده می بردش سروهای بستانی
دل، مرا کشته آن غمزه ی پر فن میخواستلله الحمد چنانشد، که دل من میخواست
بزم ترتیب دهی باده چو بنیاد کنیچشم دارم که ز محرومی من یاد کنی
در صحبت رندان دو سه روزم گذر افتادخالی زریا بود، مرا نیز در افتاد .
ز کارهای جهان عاشقی خوشست مراو گر نه کار در این کارخانه بسیار است
تنها نه همین دشمنم آن عهد شکن شدهر کس که باو دوست شدم دشمن من شد
بیا ساقی بده جامی بمن از روی یاری هاکه دیگر نگذرد در خاطرم دنیا و ما فیها
توان به هجر تو آسان وداع جان کردنولی وداع تو آسان نمیتوان کردن
ز مصحف جمال تو حرفی نگشته محودر حیرتم که از چه بود در کنار خط
ندارم مهربان یاری که حال زار من پرسدگهی با من سخن گوید گهی از من سخن پرسد
سگ کوی تو مقیم حرم محترم استواقفی وار سگ کوی تو را بنده شوم
به مقبولی کسی را دسترس نیستقبول خاطر اندر دست کس نیست
گاه قتلم شعله شمشیر آن قاتل بس استشربت آبی ز تیغ او دم بسمل بس است
از خدا عمری بجان وصل تو را میخواستمشد میسر آنچه عمری از خدا میخواستم
ای شوخ بیا فکر من بیدل کنقربان سرت شوم مرا بسمل کن
خواهم غم خونین جگری داشته باشیگاهی خبر از بیخبری داشته باشی
خوبان غم عشق و دل ناشاد چه دانندبیدادگران قاعده ی داد چه دانند
ظالم ار بر چرخ راند بادپای سلطنتآه مظلوم از پی او همچو باد صرصر است
بهار و گل شکفته عندلیبان در غزلخوانیمن و سودای زلف یار و یک عالم پریشانی
من بیچاره کاین بیداد از خوی تو می بینمدل از من دید و من از چشم جادوی تو می بینم
روی تو بدر و ابروی پرچم هلال عیدهرگز هلال و بدر کسی توأمان ندید
مرا بزلف بتی شد دل شکسته اسیرکه در جفا سر موئی نمیکند تقصیر
ابروان تو طبیبان دل افگارانندهر دو پیوسته از آن بر سر بیمارانند
روستائی اگر ولی بودیخرس در کوه، بوعلی بودی