دفتر شعر
۱۱۹ شعر در این دفتر
تیری که ز شست تو مرا بر جگر آمدمن منتظر استاده که تیر دگر آمد
زلف است بگرد رخ دلدار پریشانیا سنبل تر گشته بگلزار پریشان
همه در پیش خود صاحب کمالندهمین باشد کمال بی حیائی
مجنون بگوشه ای ز جفای زمانه رفتدیوانه اش مخوان که عجب عاقلانه رفت
آن نقطه ای که نیست وجودش دهان توستموئی که هیچ عرض ندارد میان توست
من غریب نه یاری نه همدمی دارمغریب درد دلی و عجب غمی دارم
دردا که مرا بر سر کویت نگذارندیک چشم زدن دیدن رویت نگذارند
آن شوخ جفا جو که ز گل پیرهنستشصد یوسف یعقوب بچاه ذقنستش
منم قریش که سر حلقه لو ندانمامیر زاده ام و کل چپانیان دانم
گر خدنگی بر دل آید زان کمان ابرو مرامونسی باشد بزیر خاک در پهلو مرا
قضا ز مشک خطی تا بروی یار نوشتنیازمندی ما را بر آن کنار نوشت
بناز سرمه مکش چشم بی ترحم رانشانده گیر بخاک سیاه مردم را
سگت در پاسبانی شب ندارد آنچه من دارمکه سگ را در سحر خوابست، من تا روز بیدارم
خویش را در جستنت رسوای مردم میکنمچون تو پیدا میشوی من خویشرا گم میکنم
خط تو گرد خجالت بروی ماه نشاندهقد تو سرو روان را بخاک راه نشانده
خال رخسار تو را در دل نشستی داده امدل بدست هندوی آتش پرستی داده ام
چو غنچه مدتی بودم بمستوری و تنهائیگلی نشکفت و بهرم ماند مستوری و رسوائی
ما نقد عمر صرف ره یار کرده ایمحاصل بعمر خویش همین کار کرده ایم
دل و جانم وداع تن میکند امشبکه آه آتشینم خانه روشن می کند امشب
دوشینه یکی وصف جمال تو ادا کردنادیده رخت مهر تو جا در دل ما کرد
پریشان ساز کاکل را و جمعی را پریشان کنبزنجیر جنون از سر بنای عشق ویران کن
ز هر یک دانه خالت خرمنی غم بر جگر دارمبیانگر که از تخم محبت من چه بر دارم
غم تو هر که خورد شاد و بی الم باشدسگ تو هر که شود آهوی حرم باشد
نه مرا شهره ی شهر این دل حیران کردهفاش اسرار مرا دیده ی گریان کرده