دفتر شعر
۲۳ شعر در این دفتر
دگر شب آمد و من مبتلای هجرانمکجا روم چه کنم . چاره ای نمیدانم
هر جا سمند فکرت راند ز راه حکمتمانند در رکابش مشائیان راجل
ای گشته ز ذات خود هویدا چون نورذرات جهان ز تور تو گشت ظهور
شهی که خلعت نادعلی است در بر اونهاد تاج خلافت رسول بر سر او
سگت را بنده ام تا بنده را جان در بدن باشدکه در تعلیم اطوار وفا استاد من باشد
تا دور فلک گرد زمین خواهد بودبا اهل دلش هماره کین خواهد بود
جوانی رفت در راه تو، پیر روزگارم منگرفتار بلا و درد و داغ بیشمارم من
گل نو رسته من آنچنان نازک بود خویشکه می ترسم شود آزرده، چون چشم افکنم سویش
غنچه ای پر از در و گوهر، دهن میخوانیشمیفشانی از دهن گوهر، سخن میخوانمش
دامن از من چه کشی، ای بتو ام عهد درستتا قیامت مه من، دست من و دامن توست
نخواهم بگذرد سوی چمن باد از سر کویشکه ناگه بوی او گیرد گل و غیری کند بویش
چو بگشت کویت آیم به بهانه رخ بپوشیچو روم ملول از آن در، ز در، دگر در آیی
آنک گاه افاده و تنجیمعقل فعال را قران باشد
مرا توفیق ده یا رب که بوسم آستانش راکشم در چشم خود خاک کف پای سگانش را
نقطه ای کاز مشک تر بر لعل جانان منستهست خالی پیش لب یا عکس آن جان منست
بلاست نخل قد فتنه بار یار نه قامتخرام آن قد و قامت قیامت است، قیامت
آمد از باد صبا مژده ی رحمت بنهالکای ز بی مهری دی گشته پریشان احوال
تو را از صحبت اهل وفا یارب چه مانع شدچه بد کردیم ما ای نازنین از ما چه واقع شد؟
نماند لذتی از عمر در جهان ما راکه پیر ساخت غم عشق آن جوان ما را
مویی شد ای طبیب وجودم ز درد و غممویی نماند بیش میان من و عدم
تا دل آواره را پهلوی او جا سازمشمیروم دنبال او باشد که پیدا سازمش
از تاب دوری تو مرا تاب و تب بسوختفریاد روز بیکسی و آه شب بسوخت
غم را ز من و مرا گریز از غم نیستیاران قدیم را گریز از هم نیست