دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
چون بلهوسان بعشق بازی نکنیره در حرم کعبه وصلت ندهند
او در طلب زر است و من با زاریگر زانکه دل از صید غمش باز آری
گر بنالم عجبی نیست که دردی دارمماهی که او نظر بمن خسته داشت رفت
چون کاکل او شد دل ما باز پریشاناگر صراحی زرین و جام نیست بدستت
منشور خوبی از همه مشکین خطان گرفتگر بهم میزدم امشب مژه ی پر نم را
مینا بلب پیاله کج دار و مریزدر وفا داری سگ او غمگساری بوده است
منم قلندر و گوید قلندر از دیدهقصری که عکس شمسه آن مهر انور است
معلوم شد که قبله مقصود این در استدر شهر طبس خورم کل انبو
مفلسند و غریب و قلاشنداز سر غیرت و جگرداری
سنگ خارا به بیل بخراشندآنکه اولاد علی را خادم است
دریغا ما ندانستیم قدر دردمندی رادلا در عشقبازی همدم غم ساختی ما را