دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
ای نام تو تاج سر هر نامه که خوانندنام تو بخوانند ونشان تو ندانند
مرا چو بحر لب خشک و دیده تر باشدچو کوه بر سر تیغ زبان گهر باشد
ای ز تأیید ازل نقد امانت را امینمحرم اسرار قرآن، همدم روحالامین
صبح درآمد ز دلو یوسف زرین رسنکرد چو یونس بر آب در دل ماهی وطن
همی دهند بشارت مبشران صباکه شد مزاج جهان خوش ز اعتدال هوا
صبحدم مژدهٔ وصل تو همیداد صباعالم پیر همییافت از او عهد ضیا
صبا آراست از گل بوستان راصلای عیش در ده دوستان را
قد تو داد به باد آبروی طوبی رابهشت حور ز غیرت بهشت اعلی را
ز آفتاب رخ تست بر دل من تابز تاب آتش رویت مرا چو زلف متاب
گر باده نیست میخورم از خون دل شرابور نقل نیست ساختهام از جگر کباب
میرود قافلهٔ عمر رفیقان به شتابروز مولود رسولست خدا را در یاب
ای زلف و عارض تو با هم چو روز در شبخورشید را ز رویت گاهی عرق، گهی تب
زهی بنا که جناب تو قبلهٔ فضلاستچهار رکن تو همچو حرم مقام صفاست
گل از نشاط به صد برگ مجلسی آراستکه از ترنم بلبل در او هزار نواست
درویش را که ملک قناعت مسلم استدرویش نام دارد و سلطان عالم است
مرا چو زلف بتان خاطر پریشانستتن چو موی بر آتش ز غصه پیجانست
سواد سنبل او بر بیاض یاسمن استو یاسمن که خطش بر ورق ز یأس من است
بر آفتاب روی تو تا دیده عاشق استاز حسن مطلع سخنم صبح صادق است
یا رب این عید مبارک چو همایون قدم استکز قدومش همه آفاق چو باغ ارم است
دلا کسی که مقید به قید خویشتن استاگر چه جان عزیزست پای در بند تن است
دیوانهام وین عقل کل طفل دبستان من استروحالقدس بر لوح دل کمتر ثنا خوان من است
خدای خواست که بدهد جهانیان را دادترا ز خلق جهان برگزید و شاهی داد
ایزد اساس قصر بقا بر فنا نهادبنیاد خاک بر سر باد هوا نهاد
میزند خوش نفس باد صبا جان داردباد گویی نفسی از دم جانان دارد