دفتر شعر
۱۴۷ شعر در این دفتر
هستی مطلق ز غیب ذات خویشخواست گردد جلوه گر ز آیات خویش
هم گروهی بر هدایت از ربنددر حساب نفس خود روز و شبند
فرقه ای دیگر نه بر رسم وفاقدعوی ایمان نمایند از نفاق
گفته شد بر آن گروه بی مراددرگذارید این فضولی وین فساد
همچو آن کز بهر نور افروخت نارروشنایی برد زآن پروردگار
ور به شک باشید زآنچه از رشدما فرستادیم بهر عبد خود
هم بشارتهاست بهر مؤمنانزآن عمل های نکو و نور جان
زد به لَا یَستَحیی آن شاه اجلبر بعوضه اهل دنیا را مثل
الَّذِینَ یَنقُضُون افسانه نیستباده پیما کو که در میخانه نیست
کَیفَ بالله تَکْفُرُون ما را بس استبهر ارشاد ار به دارِ جان، کس است
کرده خلق او بر شما گیجانِ مستدر زمین قبل از تقاضا هر چه هست
با ملایک گفت پس پروردگاردر زمین سازم خلیفه استوار
من دم از عشق ار زنم مجنون شومیا نه مجنون خود ندانم چون شوم
پس شد آدم علّم الاسماء به نامسرّ اشیاء منکشف بر وی تمام
یاد کن وقتی که گفتیم ای فریدبا ملایک سجدة آدم کنید
باز بشنو از سکون بوالبشردر جنان با زوجه ای او مستقر
میرود هر دم دلم از بوی اومیروم تا میکشد گیسوی او
بشنو از «قُلنَا اِهبِطُوا» راز دگریافت چنگ بوالبشر ساز دگر
هم گروهی ز امر دین کافر شدنداز پی تکذیب آیات آمدند
بگرو ید از جان بر این قرآن همهکه فرستادم به انس و جان همه
دائماً دارید برپا این صلاةهم دهید از مال خود حقّ زکات
دور آخر شد زمستان، یار ماندغیر رفت و خانه بر دلدار ماند
آن کسانی که بودشان در گمانمر لقای رب خود با چشم جان
آل یعقوب آورید از نعمتمیاد، یعنی شکر آن در حضرتم