دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
آمدیم اندر بیان حال عشقبهر آن کو را بود اقبال عشق
ای محمّد (ص) یاد آور چونکه گفتیوسف آن پیر پدر را در نهفت
سرّ عند مِن عبیده شد پدیدگر نجنبیدت دل از خود بر امید
یاد کن گفتند چو اخوان سر به سردوست تر دارد ز ما او را پدر
گشت نفس مطمئن با روح بازرفت دل در سیر عشق دلنواز
گشت چون یعقوب باز اندر وثاقدید در هر گوشه نقش الفراق
پس به او گفتند ایشان متفقیَا أبَانَآ إنَّآ ذَهَبنَا نَستَبِق
واندر آن هنگام که یوسف رسیدبر کمال شدت از سن شد رشید
گفت یوسف که زلیخا مر مراخواست بر خود من نمودم زو اِبا
پس بگفتند آن زنان ساده دلکه زلیخا بر غلامش داده دل
پس اجابت حق نمودش در زمانبازگردانید زو کید زنان
پس بدینسان شد سوار راحلهباز رفتش دست و پا در سلسله
چون به زندانش ببردند آن زمانگشت داخل نیز با وی دو جوان
گفت ناید مر طعامی بر شماکه خورید از آن به وقت اقتضا
گفت یوسف آنکه را بودش گمانبر نجات از امر خلاّق جهان
بار الهی حق یعقوب وفیحال پیران را نکو کن با صفی
دید ریّان ملک این گونه خوابکآمدند از جوی خشکی بی ز آب
گفت یوسف که شما در هفت سالکِشت بر عادت نمایید از مجال
این بُد از حفظ خدا نی آنکه منمیکنم تنزیه نفس خویشتن
گفت، گَردان بر خزائن والی امگر شناسی در امانت عالی ام
گفت زآن رو همچنان دادیم جایما به ارض او را و هم فرمانروای
سوی یوسف باز ران کاخوان اومیرسند از قحط بر ایوان او
پس چو برگشتند بر سوی پدرحال خود گفتند با او سر به سر
پس نمودند آن زمان کایشان وروداز همان جا که پدرشان گفته بود