دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
چون شنیدند آل یعقوب این نداسوی ایشان رو نمودند از قفا
پس بگفتند ای ملک نبود عجباز وی این کاری که سر زد بی ادب
پس ز وی گشتند چون مأیوس بازیک طرف رفتند بر شورا و راز
گفت بل آراسته نفس شماکاری آنکه خواستید از ناروا
پس بگفت او یَا بَنِی اذْهَبُواْمیکنید از یوسف من جستجو
یوسفی آیا تویی کامل خصالجز تو را نبود چنین حسن و جمال
ای کریمی کز کریمان برتریبر گنهکاران به رحمت یاوری
گفت ای اخوان برید از مسکنمسوی کنعان بر پدر پیراهنم
خواستند ابناء یعقوب از پدرعذرها از جرم رفته سر به سر
خانه را از غیر پرداز ای پناهکه رسید آن پیر روحانی ز راه
چون به یوسف چشم یعقوب اوفتادتا چه آمد تا چه رفت از آن وداد
ای محمّد (ص) این بُد از اخبار غیبکه نمودم بر تو وحی از کار غیب