دفتر شعر
۴۹ شعر در این دفتر
سنّت بکن و فریضۀ حق بگزاروآن لقمه که داری از کسانْ باز مدار
چرخا! فلکا! نه عقل داری، نه بصرهرگز نکنی به حالِ آزاده نظر
آنی که نبودت به خور و خواب نیازکردند نیازمندت این چارْ انباز
ای پیرِ خردمند! بگَهتر برخیزو آن کودکِ خاکْبیز را بنگر تیز
مرغی دیدم نشسته در مشهدِ طوسدر پیش گرفته کلّۀ کیکاوس
در کاس تو جرعهای اگر هست، بکشوز کاسه و کوزۀ کسان، دست بکش
از آمدهها تُرْش مکن چهرۀ خویشوز نامدهها، آب مکن زَهرۀ خویش
بسیار تحیُّر است در دَوْرِ فلکاوهام شدهست عاجز از غَوْرِ فلک
ایّامِ زمانه از کسی دارد ننگکو در غم ایّام نشیند دلتنگ
از جِرم گِلِ سیاه، تا اوجِ زُحَلکردم همه مشکلاتِ کُلی را حل
هان تا ننهی ز دست یک ساعتْ جامکارِ طربت پُخته کُن از بادۀ خام
دشمن به غلط گفت که من فلسفیامایزد داند که آنچه او گفت، نیام
زهر است غم جهان و مَی تریاکمتریاک خورَم، ز زهر ناید باکم
زآن پیش که از زمانه تابی بخوریمباری بههم ای دوست شرابی بخوریم
ماییم که اصل شادی و کان غمیمسرمایۀ دادیم و نهادِ ستمیم
اسرار فلک را نه تو دانی و نه منسَرْ دفترِ راحت، نه تو خوانی و نه من
قومی متحیّرند در کویِ یقینقومی به گمان فتاده اندر رهِ دین
ای خواجه! بدان کین فلکِ بیهُدهْ دوهمچون من و تو، دید بسی کهنه و نو
یک جُرعه مَیِ کهن، ز ملکی نو بِهْوز هرچه نه مَی، طریقِ بیرونْشو بِهْ
از آتش و آب و باد و خاکیم همهوز هستیِ خویش، در هلاکیم همه
تا کی غمِ آن خورَم که دارم یا نهوین عمر، به خوشدلی گذارم یا نه
چون فارغی ای دوست ز هر اسراریچندین چه خوری بیهُده هر تیماری؟
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشیمعذوری اگر در طلبش میکوشی
زاهد نکند به زهدْ سود ای ساقیزیرا که قَدَر عمل نمود ای ساقی