دفتر شعر
۴۹ شعر در این دفتر
امروز چو کاسۀ سرت هست بهجامَی نوش به کاسه، با حریفی دانا
چندان لگدِ تجربه زد بر گِل ماگردون که بشُد گَردِ حدوث از دل ما
زین فرشزمین که سقفِ او گردون استگفتن نتوان هیچ که حالش چون است
پیش از من و تو، لیل و نهاری بوده استوین دَورِ فلک، برایِ کاری بوده است
هر ذرّه که در خاکِ زمینی بودهاستپیش از من و تو، تاج و نگینی بوده است
یک تن خبر مرگ تو ننیوشیده استکو را نه ز دیده خون برونجوشیده است
هر جانِ شریف کو شناسایِ ره استداند که هر آنچه آید از جایگَه است
هر خاک که زیرِ پایِ هر نادانی استزُلفینِ بُتی و عارض جانانی است
چون ابر به نوروز رُخِ لاله بشُستبرخیز و به جام باده کن عزمْ درست
بشنو سخنی که جز سرانجام تو نیستمرغی است مرادِ دل که در دام تو نیست
در پردۀ اسرار کسی را ره نیستوز تعبیۀ حال، کسی آگه نیست
آن قصر که بهرام در او جام گرفتآهو بچه کرد و گور آرام گرفت
زین بحرِ وجود، آمده پیدا ز نهفتکس نیست که او گوهرِ تحقیق بسُفت
کس مشکل اسرارِ فلک را نگشادکس یک قدم از نهاد بیرون ننهاد
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کردخود را به کم و بیش دُژم نتوان کرد
از گردش تو ای فلکِ گَردا گَردآن کیست که نیست در جهان بی غم و درد
حَیّی که بهقدرت سر و رو میسازدهمواره همه کارِ عدو میسازد
گفتم که دلم ز علم محروم نشدکم مانْدْ ز اسرار که مفهوم نشد
این چرخ، چو آسیا بر آسوده نشدآسوده نگشت و آسیا سوده نشد
هم دانۀ اومید به خرمن مانَدهم باغ و سرایْ بی تو و من مانَد
ز آن گه که نهادِ خلق بنهادستندبر هرچه قرار داده شد، شادستند
چون قاعدۀ وجودِ ما بنهادنددر مشورتم پیام نفرستادند
در دهر، چو آوازِ گُلِ تازه دهندفرمای بُتا که مَی به اندازه دهند
در پشتِ من، از زمانه توُ میآیدوز من، همه کارِ نا نکو میآید