دفتر شعر
۱۲ شعر در این دفتر
به نام خداوندِ جان و خردکز این برتر، اندیشه، بر نگذرد
کُنون اِی خِرَدمَند وَصفِ خِرَدبِدین جایگَه گفتن اَندر خُورَد
از آغاز باید که دانی دُرُستسَرِ مایهٔ گوهَران از نُخُست
چو زین بُگذَری مَردُم آمد پَدیدشد این بَندها را سَراسَر کِلید
زِ یاقوتِ سُرخ اَست چَرخِ کَبودنه از آب و گَرد و نَه از باد و دود
چراغ اَست مَر تیره شَب را بَسیچبه بَد تا تَوانی تو هَرگز مَپیچ
تو را دانش و دین رهاند درستدرِ رستگاری ببایدت جست
سخن هر چه گویم همه گفتهاندبَرِ باغِ دانش همه رُفتهاند
چو از دفتر این داستانها بَسیهمیخواند خواننده بَر هر کسی
دلِ روشنِ من چو برگشت از اویسوی تختِ شاهِ جهان کَرد روی
بدین نامه چون دست کردم درازیکی مهتری بود گردنفراز
جهان آفرین تا جهان آفریدچون او مرزبانی نیامد پدید