دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
ترک با کژ کمان راست کند کار جهانراستی تیرش کژی کند اندر جگرا
همه واذیج پرانگور و همهجای عصیررنج ورزید و کنون بربخورد برزگرا
به آن کس که جانش ز دانش تهی استستیهیدنت مایهٔ ابلهی است
بهر دنیا تا به کی کالیدنتهر زمان جوشیدن و نالیدنت
فری ز آن زلف مشکینش چو زنجیرفتاده صدهزاران کلچ بر کلچ
روی مرا هجر کرد زردتر از زرگردن من عشق کرد نرمتر از دوخ
هر که او در ره رود سرمست و شوخافتد اندر خاک خواری از شکوخ
صاحبا! صد بهینه و مه و سالبگذرد کز رهی نیاری یاد
کجا تو باشی گردند بیخطر خوبانجمست را چه خطر هرکجا بود یاکند؟
بر دل مکن مسلط گفتار هر لتنبرهرگز کجا پسندد افلاک جز تو را سر
به چاه سیصد باز اندرم من از غم اوعطای میر رسن ساختم ز سیصد باز
یکی دانشپژوهی داشت گربزبه چرویدن نگشته هیچ عاجز
خون انبسته همیریزم بر زرینرخز آنکه خونابه نماندَسْتَم در چشم بنیز
به گامی سپرد از ختا تا ختنبه یک تگ دوید از بخارا به وخش
تازیانه دوتا چو ...ر خسرموزه اندرشکسته چون ... س خویش
مرا رفیقی پرسید کاین غریو ز چیستجواب دادم کز غرو نیست، هست زغنگ
چرا نه شکر کنم نعمت تو را شب و روزکه با تو اختر من سعد گشت و کار بچم
چه جویی آن ادبی که آن ادب ندارد نامچه گویی آن سخنی که آن سخن ندارد چم
به آتش درون بر مثال سمندربه آب اندرون بر مثال نهنگان
به رادیش راد ماند به زفتبه مردیش مرد ماند به زن
همه عشق وی انجمن گرد منهمه نیکویی گرد وی انجمن
در او افراشته درهای سیمینجواهرها نشانده در بلندین
ای عشق زمن دور که بر من همه رنجیهمچون زبر چشم یکی محکمبالو
اینک رهی به مژگان، راه تو پاک رفتهنزدیک تو نه مایه، نه نیز هیچ سفته