دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
گاهی به نوشخند لبت را اشاره کنما را به هیچ صاحب عمر دوباره کن
غافل گذشتی از دل امیدوار منرسوای اگر چنین گذرد روزگار من
نرگس بیمار تو گشته پرستار منتا چه کند این طبیب با دل بیمار من
دانی که چیست رشتهٔ عمر دراز منمشکین کمند خسرو مسکین نواز من
با رقیب آمدی به محفل منبرق غیرت زدی به حاصل من
به خون تپیده ز بازوی قاتلی تن منکه منتی است ز شمشیر او به گردن من
گفتم که چیست راهزن عقل و دین منگفتا که چین زلف و خط عنبرین من
وقت مرگ آمد ز رحمت بر سر بالین منتلخ شد کام حسود از مردن شیرین من
تنگ شد از غم دل جای به منیک دل و این همه غم وای به من
لبش را هر چه بوسیدم، فزونتر شد هوای منندارد انتهایی خواهش بی منتهای من
ثواب من همه شد عین رو سیاهی منکه خواجه در غضب آمد ز بی گناهی من
خونم بتی ریخت کش داده بی چونمژگان خون ریز در ریزش خون
خادم دیر مغانم، هنری بهتر از اینبی خبر از دُو جهانم، خبری بهتر از این
زلف مسلسل ریخته، عنبرفشانی را ببینزنجیر عدل آویخته، نوشیروانی را ببین
دلها فتاده در پی آن دل ربا ببینسلطان ز پیش و لشکرش اندر قفا ببین
حلقهٔ زلف سیاهش بر رخ انور ببینآفتاب و سایه را سرگرم یکدیگر ببین
تابش صبح بناگوشش ببینمهر و مه را خانه بر دوشش ببین
مژگان مردم افکن، چشمان کافرش بینهر گوشه صد مسلمان، مقتول خنجرش بین
گر کانِ نمک خواهی لعل نمکینش بیناقلیم ملاحت را در زیر نگینش بین
چین زلف مشکین را بر رخ نگارم بینحلقههای او بشمر، عقدههای کارم بین
گر خون من ز شیشه بریزد به جام اولب بر ندارم از لب یاقوت فام او
از بس که در خیال مکیدم لبان اویاقوت فام شد لب گوهرفشان او
هر کس که نهد پای بر آن خاک سر کوذکرش همه این است که گم گشته دلم کو
به زیر تیغ نداریم مدعا جز توشهید عشق تو را نیست خونبها جز تو