دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
گفتی که وقت سحر سویت کنم گذریترسم ز پی نرسد این شام را سحری
تو پری چهره اگر دست به آیینه بریآنچنان شیفته گردی که گریبان بدری
خوشا شبی که به آرامگاه من باشیمن آسمان تو باشم، تو ماه من باشی
زندگی بی او ندارد حاصلیوقت را دریاب اگر صاحب دلی
این سر که به تن دارم مست می ناب اولیاین کاسه که من دارم سرشار شراب اولی
ساقی انجمن شد، شوخ شکر کلامیکز دست او به صد جان نتوان گرفت جامی
وه که گر یک شب پس از عمری به خوابت دیدمیآن هم از بخت سیه گرم عتابت دیدمی
ای زلف خم به خم که زدی راه عالمیدامی به راه خلق فکندی ز هر خمی
چنین نگار ندیدم به هیچ ایوانیچنین بهار نیاید به هیچ بستانی
لب شیرین تو را دادند تا شکر بیفشانیپس آنگه جان شیرین را به شکرخنده بستانی
دوشینه خود شنیدم یک نکته از دهانیاما نمیتوان گفت با هیچ نکتهدانی
سر راهش افتادم از ناتوانیوزین ضعف کردم بسی کامرانی
من و عشق تو اگر کفر و اگر ایمانیمن و شوق تو اگر نور و اگر نیرانی
گرچه آن زلف سیه را تو نمیلرزانیپس چرا نافهٔ چین است بدین ارزانی
عشق و کمین گشادنی، ما و ز جان بریدنییار و کمان کشیدنی، ما و به خون تپیدنی
بس که فرخ رخ و شکر لب و شیرین دهنیرهزن دین و دلی، خانه کن مرد و زنی
خوش آن که حلقههای سر زلف واکنیدیوانگان سلسلهات را رها کنی
در شهر اگر تو شاهد شیرین گذر کنیشهری به یک مشاهده زیر و زبر کنی
گر جلوهگر به عرصهٔ محشر گذر کنیهر گوشه محشر دگری جلوهگر کنی
چون به رخ چین سر زلف چلیپا فکنیسرم آن بخت ندارد که تو در پا فکنی
گر تو زان تنگ شکر خنده مکرر نکنیکار را از همه سو تنگ به شکر نکنی
جنس گران بهای خود ارزان نمیکنییعنی بهای بوسه به صد جان نمیکنی
گر چشم سیاهش را از چشم صفا بینیآهوی خطایی را در عین خطا بینی
به شکر خنده دل بردی ز هر زیبا نگارینیبنام ایزد، چه زیبایی، تعالی الله چه شیرینی