دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
گریه امداد کردهایم تو راشطّ بغداد کردهایم تو را
دایم ز حرف خویش زیان کردهایم ماچون شمع تن فدای زبان کردهایم ما
کشید از کلک مژگان خط نگارم نقش باطل رابه این صیقل توان بی زنگ کرد آئینهی دل را
بینم به پای او چو سر آفتاب راحیران شود دلم جگر آفتاب را
جلوه ده در جام می ساقی عذار ساده رابیخود از کیفیت دیدار خود کن باده را
که بر شکست چو گل گوشهی نقاب تو راکه شد نسیم صبا غنچهی حجاب تو را
تشریف صبح داد چو صدق و صفا مراخورشید تکمهای است ز جیب قبا مرا
نگهداشت چون خط دم حسن راحیا گل بود شبنم حسن را
نصیب عمر ابد شد شهید جنگ تو راز موج آب حیات است پر خدنگ تو را
تا چهرهگشا شد غم عشقم یرقان رادر خلوت آئینه کنم سیر خزان را
شکوفه زد علم جلوه در گلستانهاشد از بهار جلو خوان گل گلستانها
نیست منظور نظر صهبای انگوری مرانشأه بهتر داد شفتالوی این نوری مرا
حضور یک جهتان است عمر باقی ماگل همیشه بهار است بینفاقی ما
کرده تا سلسلهی زلف تو دیوانه مراجلوه در شیشهی دل داده پری خانه مرا
از نی کلکش چو بر تارک رقم داریم ماخندهها بر ابلق اکلیل جم داریم ما
به جوش گرمی بازار دیدهای خود رااز آن به چشم خریدار دیدهای خود را
گره از جبهه واکن لب به حرف آشنا بگشاگشاد ابرو تر از گل غنچهی مشکلگشا بگشا
ز خال عارضش گل میکند رفع حجاب اینجاسویدای دل شب چهره شد با آفتاب اینجا
چو آرایش دهم چون شاخ رُز کاشانهی خود راگذارم همچو خاتم مُهر بر در خانهی خود را
ز بس که آتش سودای او گداخت مرامیان سوختگان عشق شعله ساخت مرا
به گلشن گر گشاید چین زلف عنبر افشان راتبسم عطسه گردد غنچهی گلهای خندان را
بود از تیغ زبان فکر زرهپوشی مراجوشن داودیی شد مُهر خاموشی مرا
بود پهلونشین شمشیر شاهانداز دولت رابه جز شمشیر، بالی نیست نوپرداز دولت را
از آن موی و میان بستم کمر افکار عالی رارسانیدم به معراج ادا نازک خیالی را