دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
بس که بر سر از غمش سودا کنم گرد آوریدر ضمیر قطره دریا کنم گرد آوری
داغ ناسور است سر لوح کتاب زندگیطره ی آه است طغرای خطاب زندگی
روز وصلش را چو آرم در حساب زندگیافکنم از جام می کشتی درآب زندگی
دارم هزار شعله به داغ جگر نهانصد دوزخ غم است در این یک شرر نهان
کاروانی است زگلزار روان هر نفسیلاله داغ است رفیق تو بجنبان جرسی
سواد خط تو مشک ختاست پنداریبیاض جیب تو طور لقاست پنداری
در هر نفس چو ناله به ما هم نفس توییفریاد کرده ایم که فریاد رس تویی
نیست آرامی نفس را از شتاب زندگیدل نفس چون راست سازد در رکاب زندگی
شفق رنگ از حنا سرپنجه آمد گرم دلداریگل شفتالو از می غنچه ی لب چهره گلناری
آبرویت نیست بی ریزش اگر دارا شویبی دهش در چشم ها خشکی اگر دریا شوی
بیان روشنی دارم به معنی گوش اگر داریز عزت سر زند عزت ز خواری گل خواری
چنان در دل خلید از عشق خاریکه زد جوش از بن هر مو بهاری
ای اختر سهیل ز لعل تو خاتمیاز گلشن عذار تو خورشید شبنمی
مژه در گهر گرفتم که نظر کنی نکردیبه رهت نثار کردم که گذر کنی نکردی
سخن گر از تجلی طور شد موسی است خاموشیکلیم نکته سنجی را ید بیضا است خاموشی
مثال عمر جاوید تو را طغرا است خاموشیچو شاهد پاس دم شد بی سخن گویا است خاموشی
ای نگاهت اشاره آقاسیبرق حسنت نظاره آقاسی
ای که از شاخ گل آراسته تر می آییطرفه آیین بهاری به نظر می آیی
چو دل می خواهم از شوخ خدنگ ناز مژگانیبه جای نام بر لوح مزارم نقش پیکانی
در خشم و ناز جان من اعجاز می کنیچندان که عرض عجز کنم ناز می کنی
گشتم شهید خنجر مژگان سیاهکیکافر فرنگ چشمک جادو نگاهکی
ز چشم شب به یادش کی عنان تاب است بیداریجواهر سرمه در شبهای مهتاب است بیداری
به نقصان گر نداری ربطی ای کامل چه می خندیندارد حاصلی چون خنده بی حاصل چه می خندی
شد از رنگ زری رو زعفرانیخزان پیما بهار زندگانی