دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
آمد ز روی مهر مه من به خواب منامشب گرفته گرم مرا آفتاب من
دولت وصلش چو روزی شد مرا شب در میانمی روم از چین زلفش تا خطا شب در میان
فتنه ی دور قمر زلف سحر پوش اوداغ دل آفتاب خال بناگوش او
ای تماشای تو ما را روزگار آرزوروی و موی دلکشت لیل و نهار آرزو
کی خامه طی کند ره بی منتهای توعنقای وهم ریخته پر در هوای تو
بر عذار آن مزلف دیده حیران باش کومصحفی پیش نظر از خط ریحان باش کو
از خاطرم به دام تو گر وا شود گرهدر زلف تاب دار تو پیدا شود گره
ای عرش،طایران تو را آشیانه ایخورشید و مه ز حلقه ی دام تو دانه ای
یک دم ز دیده دور به صد میل رفته ایمجمل رسیده ای و به تفصیل رفته ای
از نوبهار چین جبین شکفته ایدارم نگار خانه ی چین شفته ای
سویدای دلم چون خال بر لعل تو چسبیدهکه دل را بر سر چاه زنخدان پای لغزیده
بر جگرم ز غمزه ای خورد خدنگ تازه ایشیشه ی دل شکسته شد باز به سنگ تازه ای
غنچه خندان کن و چشمک زن و آیان شده ایبلبل آوازه و پرکار و غزلخوان شده ای
گرفت تا نفسم ارتفاع اختر آهبه هفت خوان فلک دیده عرض لشکر آه
رخنه را دخل به گنجینه ی اسرار مدهخنده را راه به آن لعل گهر بار مده
ای ناز تو دیبا چه ی دیوان بهانهپروانه چی حکم جفای تو زمانه
به خود صاحب حسد چون موی آتش دیده پیچیدهکه سازد بهر خود سوهان روح از طبع رنجیده
چرخ صیادی است صیدش هر کجا فرزانه ایکهکشان مردم ربا دامی و اختر دانه ای
آتش آلود می شرم گداز آمده اینازمت گرم در آغوش نیاز آمده ای
ای ز گلزار تو مالامال گل هر دامنییوسفستان از نسیمت جیب هر پیراهنی
ای که چون زلف دو تا در هم و آشفته زماییز چه ره تیر ز مهری ز چه رو رخ ننمایی
برمه کشیده ز لفش طرح نقاب نیمیچون خط گرفته دارد از آفتاب نیمی
توتیا شد پیکرم در زیر بار زندگیاستخوان شد جدول شیر از فشار زندگی
نیست با زخم بزرگی مرهم آسودگیتاج و طومار است نخل ماتم آسودگی