دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
به خنجر کج مژگان او شهید شدنبود به قفل در مدعا کلید شدن
شد به حرف حقه ی لعل تو مایل تا زبانچیده ام چندین نمکدان از ته دل تا زبان
افراخت قد آن چهره بر افروخته ی منصد شعله علم زد ز دل سوخته ی من
کرده تا طوفان معنی لفظ گوهر بار منبحر می بوسد زمین ساغر سرشار من
تا ز سرو قامتش دل شد مهیای سخنریختم رنگ قیامت را ز بالای سخن
تا شد از چشم ترم جیحون خوناب آستینکرده هر داغ مرا هم چشم گرداب آستین
گر چه می مالد نهیبم خصم را رو بر زمینمی کشد عجزم همان چون سیل پهلو بر زمین
ای سر ز من پیچده تر گرد سرت گردیده منچون بخت بر گردیده تو بر خویشتن پیچیده من
رو نما سازد ز جان حسن دلارای سخنتا نباشد جان که می گردد مهیای سخن
تا شد آن زنار کاکل سایه ی گستر بر زمینبی قیامت بسته شد آیین محشر بر زمین
به افسون ریاضت خصم جانی میتوان کشتنکه مار نفس را از ناتوانی می توان کشتن
اگر عکسی فتد از لعل ساقی در ایاغ منبه ساقی عرش ساید پایه ی تخت دماغ من
نیست بنا گوش باغ نسترن است اینزلف مگو دود آتشین چمن است این
ای از دلم رنجیده تو دامن ز جان در چیده مناز عهده برگردیده تو گرد غمت گردیده من
در قند آن دهان شده لب تا کمر نهاناین پسته تنگ بسته بود در شکر نهان
می نهد لقمه در دهن دنداننعمتی بوده داشتن دندان
در چار باغ هجران جیب است گلشن منباغ زرشک چشمم دریاچه دامن من
کرده تا از زلف مشکین تار در بر پیرهندارد آن طوفان حسن از موج عنبر پیرهن
نقشبند جان نباشد جز سخنروح را جانان نباشد جز سخن
من آن مرغم که باشد چرخ و اختر خط و خال منپی پرواز همت هر دو عالم شد دوبال من
بر ابلق زمانه نظر را سوار کنجام جهان نما نگه اعتبار کن
هر که زعمر پرسدت لب بگشا که همچنینهر که زجان سخن کند لب بگشا که همچنین
چون نهال شمع در زرین بهار سوختنسوزد آتش بر سرم از خار خار سوختن
به هند می بردم بازی زمانه ی ایرانکه فیل بند مرا کرده شاخ شانه ی ایران