دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
شور سودای تو در سر دارمعرض سرمایه ی محشر دارم
دست و پا از خون چو مژگان در حنا می داشتمگر زعهد مردمان چشم وفا می داشتم
تا بر خم گیسوی تو پیچید نگاهمشد شانه کش طره ی امید نگاهم
به گلشن حرفی از بالای آن گل پیرهن گفتمز خجلت سرو موزون آب شد تا من سخن گفتم
از چمن تا کعبه ی کوی تو رفت از خود دلمنکهت گل ناقه گشت و غنچه ی گل محملم
ز مهر جلوه فال تجلی زد بر او دوشمکه چون صبح از گل خورشید زرین است آغوشم
گرم و تر در عشق چون اشک کباب افتاده اماز دل شبنم ز چشم آفتاب افتاده ام
می دهد تا زنده ام روزی خدا چون بنده اماز لب نان تو دندان طمع را کنده ام
آنچه در وجه مقرر دارملب خشک و مژه ی تر دارم
چنین که بر سرهر حرف او سخن دارممگر به کام خود آن غنچه ی دهن دارم
آن شفق گون چهره چون ساقی است امشب در برمتا کند خونم به دل در دور باشد ساغرم
قبای مردمی بر قامتت کوتاه چون دیدمزکوتاهی نمایان بود نورت چشم پوشیدم
آن طایرم که تیر جفا را نشانه امپیکان آبدار بود آب و دانه ام
غبار در دل از آن خط مشکبار ندارمز بحر حسن تمنا به جز کنار ندارم
ز استغنا کند گردش چو گردون آسیای منکه چیدن های دامن گسترد خوان از برای من
به هر دم شمع آه از شوخی مژگان شود روشنچراغ بزم ما از جنبش دامان شود روشن
چهره ی معنی گشاید کلک سحر آثار منمعنی اعجاز صورت بسته از گفتار من
آیینه روی صحبتم منمشاطه ی حسن الفتم من
یه یک ساغر ای ساقی مست منمرا وارهان یک دم از دست من
بسته دارد طلسم تن دندانپاسبانی است در سخن دندان
ای بر لب تو خال سیه مهره دار حسنصاحب رقم ز سبزه خطت بهار حسن
گر شبی خندان گل من بی نقاب آید بروندیده را از شبنم اشک آفتاب آید برون
بس که راه دلکش حرف است مشکل تا زباندل شکن تر نیست راهی از ره دل تا زبان
گوشی به حرف نرگس دنباله دار کنسیر زبان درازی مژگان یار کن