دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
نسیم گل چه کنم چیست نکهت سمنمکه گرد راه تو باشد عبیر پیرهنم
دیده را آیینه ی صورت اشیا کردمتا در او جلوه ی پنهان تو پیدا کردم
از مهر همچو سینه ی مشرق لبالبمهرگز به حرف کینه نشد آشنا لبم
طفل اشکم را قدم هر چند فرسودی به چشمسر به خورشید از خیال عارضش سودی به چشم
تکیه بر لطف الهی دارمناز بر مسند شاهی دادم
فغان چو شد چونی از بند بندم بس که نالانمنفس در سینه ام گم کرد خود را بس که نالانم
شمع آگاهی کجا افزود از بالین گرمکی شود هر شعر خامی پخته از تحسین گرم
نبیند تیغ آن مه را چو بر سر قطره ی خونمکشد بر خویش چون خورشید خنجر قطره ی خونم
موی چشم آیینه را گردد تن کاهیده امشد دُر مو دار اشک از بس به خود پیچیده ام
پیشتر گل دام چشم اشکباری داشتیمبر سر دل چتر از مژگان یاری داشتیم
به ایمایی ز ایمان بی نصیب انداختی بازمچو زلف کافر از زنار بندان ساختی بازم
عجب مدار که پا در رکاب شد دل و دینمخراب جلوه ی آن خوش نشین خانه زمینم
چون من از شرم گناه خویش از جا می رومسیل وار از کوه می آیم به دریا می روم
پیچم چو نامه ی غم دل باز می کنمبالم چو در هوای تو پرواز می کنم
از قفس روزی که مصر آرزو می ساختمبر سر بازار شهرت چهار سو می ساختم
اگر تاری ز زلف آن پری رو در بغل دارمخُتَن در آستین گلزار شب بو در بغل دارم
از سواد رقم زلف اگر بی خبرمخط ریحان تو گردید غبار نظرم
دمی که از مه رویش نقاب می گیرمعیار حوصله ی آفتاب می گیرم
دلی حیران آن حور پری رو در بغل دارمارم در آستین گلزار مینو در بغل دارم
یاد ایامی که در دل خار خاری داشتیمبر رگ جان نیش خار از رهگذاری داشتیم
کمر یار بسته می بینمگل امید دسته می یبنم
من که گردون در بغل چون وقت ساعت می کشمریسمان سرکشان در وقت فرصت می کشم
من آن طفلم که جوید دایگی مهر جهانگیرمبه رنگ صبح می جوشد ز پستان فلک شیرم
بوسه بر لعل گهر بار تو سیمین بر زدمدل به دریا دادم و بر آب این گوهر زدم