دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
مرا به خلوت اندیشه شیشه شیشه شراب استکه جزء جزء سخن پیشه شیشه شیشه شراب است
تا به چشم نو بهار جلوهاش گل کرده استخار مژگان مرا منقار بلبل کرده است
بی کَرَم را نخوت و تمکین چراستظرف خالی این قدر سنگین چراست
در سواری جلوهات را آب و تاب دیگر استخانهی زین تو آبادان که مهمانپرور است
بوتهی سوز و گداز از برگ عیشم حاصل استچون شود روشن چراغ لاله داغش بر دل است
هر که را خون جگر نعمت الوانش نیستچشم گریان لب نالان دل بریانش نیست
لطنت نفس بهیمی را مسخر کردن استهمت سرشار ترک افسر زر کردن است
نالهام تا نُه فلک را حلقهی دف کرده استچهرهی خورشید را آهم مزّلف کرده است
غنچه بی لعلت به گلشن برگ خندیدن نداشتبرگ گل چون ناخن تصویر بالیدن نداشت
از نشأهی جور تو دلم مست مدام استبر من خط بیداد تو گویی خط جام است
تا عذارش نقش آن خطّ زمرّد رنگ بستصفحه آیینهام از عکس طوطی رنگ بست
تا دلم مست رنگ و بوی گل استچشم چون شبنمم به روی گل است
رو کن به حق چه جویی دارالشفا شفا اوستدردی که نیست آن را پیدا دوا، دوا اوست
میخانهی صبوحی دل چشم مست توستلبریز نشأه غنچهی ساغرپرست توست
حسن بهار گیتی بر بوی گل سوار استگلدستهای که بندد تارش ز نوک خار است
خط شبیخون زن اطراف گلستانش نیستسایهی خضر به سر چشمه حیوانش نیست
فروغ وصل ز شبهای تار ما پیداستصفای حسن ز مشت غبار ما پیداست
هرگز از آن مژهها نقش نمایانش نیستخبری از نمک خندهی پنهانش نیست
جام شراب عیشش زخم گشادهرویی استموج می نشاطش دام خِرَد شکار است
چون غنچه دلم از می گلرنگ گرفته استاین آینه از صیقل خود رنگ گرفته است
نور چون مهر پردهدار من استآبرو چون گهر حصار من است
در حلقههای زلف چو دل خانهها گرفتاول ز لعل مغبچه پروانهها گرفت
غم نوای من در این بستان سرا بلبل بس استگر به کف باید ز می ساغر ایاغ گل بس است
تا جلوه کرد دامن طاقت کشید و رفتآمد دمی چو نکهت گل آرمید و رفت