دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
از شدت دست تنگی و محنت برددر خیمه ما نه خواب یابی و نه خورد
زین گونه که این شمع روان میسوزدگوئی ز فراق دوستان میسوزد
قومی ز پی مذهب و دین میسوزندقومی ز برای حور عین میسوزند
دل با رخ دلبری صفائی داردکو هر نفسی میل به جائی دارد
وصف لب او سخن چو آغاز کندوان رنگ رخش که بر سمن ناز کند
دانا ز می و مغانه می نگریزدوز چنگ و دف و چغانه می نگریزد
هر لحظه رسد به من بلائی دیگرآید به دلم زخم ز جائی دیگر
ای در سر هر کس از تو سودای دگردر راه تو هر طایفه را رای دگر
از شوق توام هست بر آتش خاطربیوصل توام نمیشود خوش خاطر
ای لعل لبت به دلنوازی مشهوروی روی خوشت به ترکتازی مشهور
ای دل پس از این انده بیهوده مخورزین پیش غم بوده و نابوده مخور
ای بر دل هرکس ز تو آزار دگربر خاطر هر کسی ز تو بار دگر
ای دل پس از این غصهٔ ایام مخورجز نی مطلب همدم و جز جام مخور
دل در پی عشق دلبرانست هنوزوز عمر گذشته در گمانست هنوز
نه یار نوازد بکرم یک روزمنه بخت که بر وصل کند پیروزم
بیم است که در بیخودی افسانه شوموانگشت نمای خویش و بیگانه شوم
دل سیر شد از غصهٔ گردون خوردنوز دست ستم سیلی هر دون خوردن
در کوچهٔ فقر گوشهای حاصل کنوز کشت حیات خوشهای حاصل کن
از کار جهان کرانه خواهم کردنرو در می و در مغانه خواهم کردن
گفتم صنما شدم به کام دشمنزان غمزهٔ شوخ و طرهٔ مرد افکن
بر هیچ کسم نه مهر مانده است نه کینیک باره بشسته دست از دنیی و دین
ای دل بگزین گوشهای از ملک جهانزین شهر بدان شهر مرو سرگردان
از دل نرود شوق جمالت بیرونوز سینه هوای زلف و خالت بیرون
ای رای تو ترجمان تقدیر شدهتیغ تو چو خورشید جهانگیر شده