دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
هرکس که سر زلف تو آورد بدستاز غالیه فارغ شد و از مشگ برست
تا مهر توام در دل شوریده نشستوافتاد مرا چشم بدان نرگس مست
ای مقصد خورشید پرستان رویتمحراب جهانیان خم ابرویت
گفتم عقلم گفت که حیران منستگفتم جانم گفت که قربان منست
دوران بقا بیمی و ساقی حشو استبی زمزمهٔ نای عراقی حشو است
دنیا نه مقام ماست نه جای نشستفرزانه در او خراب اولیتر و مست
امشب من و چنگیی و معشوقهٔ چستبودیم به عیش و عهد کردیم درست
میکوش که تا ز اهل نظر خوانندتوز عالم راز بیخبر خوانندت
هرچند که درد دل هر خسته بسیستوز دست فلک رشتهٔ بگسسته بسیست
گل کز رخ او خجل فرو میماندچیزیش بدان غالیهبو میماند
این شمع که شب در انجمن میخنددماند بگلی که در چمن میخندد
هر چند بهشت صد کرامت داردمرغ و می و حور سرو قامت دارد
تا یار برفت صبر از من برمیدوز هر مژهام هزار خونابه چکید
ای شعلهای از پرتو رویت خورشیدرویم ز غمت زرد شد و موی سفید
فکری که بر آن طبع روان میگذردشرحش ز معانی و بیان میگذرد
آن زلف که بر گوشهٔ غلطاق نهادصد داغ جفا بر دل عشاق نهاد
درویش که می خورد به میری برسدور روبهکی خورد به شیری برسد
من ترک شراب ناب نتوانم کردخمخانهٔ خود خراب نتوانم کرد
آن خور که ازو قوت روح افزایدیعنی می گلگون که فتوح افزاید
جان قصهٔ آن ماه سخنگو گویددل کام روان زان لب دلجو جوید
عشق تو مرا چو خاک ره خواهد کردخال تو مرا حال تبه خواهد کرد
تا ساخته شخص من و پرداختهانددر زیر لگد کوب غم انداختهاند
گر وصل تو دست من شیدا گیردوین درد و فراق راه صحرا گیرد
لب هر که بر آن لعل طربناک نهدپا بر سر نه کرسی افلاک نهد