دفتر شعر
۳۳ شعر در این دفتر
خدایا تا از این فیروزه ایوانفروزد ماه و مهر و تیر و کیوان
بتی فرخ رخی فرخنده رائیبه شهرستان خوبی پادشاهی
خم ابروی او در جان فزائیطراز آستین دلربائی
نخستین روز کاین چشم بلاکشمرا از عشق او در جان زد آتش
شبی شوقم شبیخون بر سر آوردز غم در پای دل جوشی برآورد
دلم زین بیش غوغا برنتابدسرم زین بیش سودا برنتابد
در آن شبهای تار از بیقراریچو بسیاری بنالیدم بزاری
پس از عمری که دل خونابه میخوردخرد بیرون شد و دل کار میکرد
بدیدم چشم مستت رفتم از دستگوام دایر دلی گویائی هست ؟
ضمیر پاک آن مرغ سخن سازچو این افسانه کردم پیشش آغاز
چو زلف خویشتن ناگه برآشفتبتندید و در آن آشفتگی گفت
ز سوز عشق من جانت بسوزدهمه پیدا و پنهانت بسوزد
ترا آن به که راه خویش گیریشکیبائی در این ره پیش گیری
چو این پیغامها در گوش کردمبکلی ترک عقل و هوش کردم
دگر بار از سر سوزی که دانیدر آن بیچارگی و ناتوانی
دگر بار آن فسونگر مرغ چالاکچو پیشش مینهادم روی بر خاک
چو بشنید این سخن را سرو آزادجوابش داد کای فرزانه استاد
دگر بار آن فسون پرداز استادبر او افسونی از نو کرد بنیاد
چو با همراز خود همداستان شدزبان بگشاد و با او همزبان شد
سحرگاهی که باد صبحگاهیببرد از چهرهٔ گردون سیاهی
گر آن مه را وفا بودی چه بودیورش ترس از خدا بودی چه بودی
در این اندیشه شب را روز کردمفراوان نالهٔ دلسوز کردم
چو زرین بال عنقای سرافرازز مشرق سوی مغرب کرد پرواز
چنین زیبا نگاری دلستانیبه رعنائی و خوبی داستانی